تو حق نداری ….

تو حق نداری عاشقِ کسی بمانی که سال‌هاست رفته

تو مالِ کسی نیستی که نیست

تو حق نداری اسم دردهای مزمنت را عشق بگذاری

تو می‌توانی مدیون زخم‌هایت باشی

اما محتاج  آنکه زخمی‌ات  کرده  نه!

دست بردار از این افسانه‌های بی‌ سر و ته

که به نامِ عشق؛  فرصت عشق را از تو می‌گیرد

آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد ؛ آدمِ تو نیست

آدم نیست و تو سال‌هاست حوای بی‌آدمی ….  حواست نیست…

مرحوم افشین یداللهی

عشق اول را جدی بگیرید

من زیاد مشتری سریال‌ها نیستم اما بعضی سریال‌ها را دنبال می‌کنم. اخیراً سریال «پولدارک» را دیدم .

poldark1

ماجرا در قرن ۱۸ می‌گذرد «راس پولدارک» از جنگ به خانه برمی‌گردد. اما هرآنچه را که قبل از آن در دست داشته، از بین رفته است؛ منجمله عشق‌اش به نام الیزابت که ضمناً دخترعمویش هم هست.

الیزابت در ایام جنگ منتظر «راس» می‌ماند اما به گمان این که کشته شده است؛ به عقد پسرعمویش به نام «فرانسیس» (که پسرعموی راس هم هست) درآمده است.

«راس» که همه چیزش را از دست داده، باید از نو شروع کند. در این مدت با یک دخترک فراری فقیر به نام «دملزا» آشنا شده و با او ازدواج می‌کند.

دملزا زن خوش‌طینت و مهربان و وفاداری است. در ابتدا حساسیتی به الیزابت ندارد. اما در فصل بعدی سریال، رفته‌رفته این نگرانی او جدی‌تر می‌شود.

در این فصل؛ «فرانسیس» می‌میرد و حس قدیمی به سراع «راس» می‌آید. دملزا هم از این وضعیت راضی نیست.

تنگناهای مالی به الیزابت فشار می‌آورد. «راس» سعی می‌کند به آنها کمک کند اما این همه‌ی ماجرا نیست.

یکی از دشمنان «راس» به نام «جرج مالرگان» که شخص بسیار ثروتمندی است، در فعالیت‌های اقتصادی معدن خاندان پولدارک اختلال ایجاد کرده و از طرف دیگر به‌شدت به الیزابت علاقه‌مند است. او در نهایت پولدارک‌ها را به ورطه‌ی ورشکستگی می‌رساند. فشارها به الیزابت بیشتر می‌شود اما «راس» حاضر نیست به این راحتی کنار بکشد.

بالاخره الیزابت رضایت می‌دهد تا با «جورج» ازدواج کند. بدیهی است هیچکس به‌اندازه‌ی «راس» از این ماجرا ناراحت نیست.

به باقی ماجرا و خرده‌روایت‌ها کاری ندارم. اما در آخرین قسمت‌‌ها، آنچه نباید ، بالاخره می‌شود. دملزا که از مجموع شرایط موجود، احساس خطر می‌کند، نگرانی خود را به یکی از دوستان مشترک‌شان در مورد الیرابت و «راس» ابراز می‌کند. او معتقد است که الیزابت عشق اول «راس» است و این عشق هیچگاه خاموش و سرد نمی‌شود.

بالاخره وقتی دعوتنامه‌ی عروسی به «راس» می‌رسد، شبانه به عمارت الیزابت می‌رود و او را از این کار بازمی‌دارد. در حین مشاجره بین این دو ، بالاخره آنچه نباید ، اتفاق می‌افتد و «راس » ناچاراً شب را در منزل الیزابت سر می‌کند. او هنگام ترک عمارت قول می‌دهد که «خیلی زود» برمی‌گردد.

اما صبح در مواجهه با دملزا، همه چیز را اعتراف می‌کند. و دیگر هیچوقت به عهد خود به الیزابت وفا نمی‌کند و پیش او بازنمی‌گردد.

الیرابت هم به عقد جورج درمی‌آید و الخ ….

این سریال دوباره یک واقعیت همیشگی را عیان کرد که خیلی‌ها همیشه سعی می‌کنند آن را انکار کنند. اینکه این همه عشق به الیزابت، نیاز به یک رابطه‌ی جنسی داشت. باید این رابطه برقرار می‌شد تا  این دو به طور کامل از  هم دل بکنند.

هیچ عشقی بدون جسم، به نتیجه نمی‌رسد.

جایی دیدم که می‌گفت : چقدر خوب است این زمینی کردن، عینی کردن و تجسم بخشیدن به عشق ….

می‌گفت «اینکه در تعریف عشق، در کنار ماجراپردازی و تعاریف پرطمطراق و ‌مصادیق زیبای حسی و هنر، سعی کنیم یک موقعیت ملموس و یک رفتار آشنای مبتنی بر دوست داشتن هم تعریف کنیم … عشق را تبدیل کنیم به‌چیزی دردسترس، ممکن و جزیی از زندگی ….. مثل همین ارتباطات که همیشه دنبالش بوده‌ایم

خلاصه اگر زن هستید، سعی کنید شوهر‌تان را از عشق اول‌شان دور نگاه دارید و اگر مرد هستید، حتی‌الامکان زن‌تان را نزدیک عشق اول‌تان قرار ندهید. تبعات‌اش با خودتان است !!

==============

پانوشت:

در داستان «هجده پله» هم  این موضوع را در قالب یک داستان کوتاه ذکر کرده بودم

فرق «عاشق» با «همچون یک عاشق» چیست؟؟

کیارستمی با جایی مصاحبه می‌کرد در مورد فیلم «همچون یک عاشق» …

ازش سؤال شد : چه فرقی بین «یک عاشق» با «همچون یک عاشق» وجود داره ؟

پاسخ او واقعاً تکان‌دهنده بود. گفت :

«عشق، اساساً یک امر قطعی مثل مرگ یا زندگی نیست … بر اساس تجربیاتی که همه‌ی ما از عشق داریم؛ دوره‌ای از عشق را تجربه کرده و عشق را می‌پذیریم. … بعدش وقتی فارغ شدیم؛ واقعاً نمی‌دانیم که آیا واقعاً عاشق بوده‌ایم یا نه؟

حال اگر فکر کنیم که عاشق بوده‌ایم، این سوال را با خودمان مطرح می‌کنیم که چطوری می‌توانستیم عاشق موجودی شبیه خودمان باشیم؟ ….

به همین دلیل «عاشق» اصلاً قطعیت ندارد. یک نوسان عاطفی است با درجاتی از بالا و پایین رفتن …..
بنابراین عنوان «عاشق» را نمی‌توانم به طور قطعی به کسی بدهم .

در فیلم هم چهار تا پرسوناژ داریم که به نظر می‌رسد در یک دوره‌ای «نقش عاشق» را بازی می‌کنند. در واقع به خاطر همین عدم قطعیت بود که اسم فیلم را «همچون یک عاشق» گذاشتم
===============================================
این دیدگاه واقعاً با آنچه که من از عشق می‌شناختم، تفاوت جدی و بنیادی دارد …..

من دچار بهت فلسفی شده‌ام و فعلاً در مورد عشق هیچ نظر خاصی ندارم تا اندکی تعمق کنم

 

kiarostami

عشق و قمار و عاطفه و مدیریت!

مطلبی از صفحه ی فیسبوک آقای محمد آقازاده (روزنامه‌نگار قدیمی) :

========

عشق یک قمار خطرناک است ، چرا ، دلیل اش را می گویم .

images

نشستم پای صبحت چند روزنامه نگار جوان ، شوخی و جدی حرف می زنیم ، در میان بحث ها حرف به ازدواج می کشد ،

می فهمم ازدواج برای نسل جوان مبدل به امر مخاطره آمیز شده است ، این تصمیم خطرناک ، از مشکل بیکاری و نبودن امنیت شغلی تا اجاره های سرسام آور مسکن ، تورم و از همه مهمتر بی طاقتی و عدم تفاهم در روابط بین زنان و شوهران خون و جان می گیرد

البته عدم تفاهم هم ریشه در کمبودها و استرس های حاصل از آن دارد ، اگر امنیت شغلی و درآمد کافی خانواده ها داشته باشند تردید نکنید تحمل آن دیگری آسان می شود ، ولی حتما به تمامی حل نمی شود ، بسیاری از خانواده های مرفه از عدم تفاهم رنج می برند و بسیاری از خیانت ها …

دوستی در این جمع می گفت عشق همه چیز را آسان می کند  …

تردید ندارم باور قلبی خودش را با ما در میان گذاشت ، ولی تجربه به من آموخته است نه تنها عشق همه چیز را آسان نمی کند ، بلکه مشکلات را پیچیده تر و نابردباری را افزایش می دهد ،

وقتی آن دیگری را وثیقه تمامیت زندگی مان می کنیم باری را بر شانه روابطی می گذاریم که طاقت تحمل آن را ندارد ، آن دیگری همیشه آن دیگری است و هیچ یگانگی معجزه آسایی وجود ندارد

عاشق اگر نتواند عاطفه اش را مدیریت کند مدام دایره توقعات اش را گسترش می دهد و به مرز مطلق می رساند

و اگر معشوق هم حس را در خود بیابد زندگی عاشقانه خیلی زود مبدل به دوزخی موحش می شود ،

اگر در این روابط بپذیریم تنها بخشی از وجودمان در هم گره بخورد و بقیه وجودمان رها و آزاد از این عشق شود هیچ رابطه عاشقانه یی به شکست نمی کشد و هیچ ازدواجی به طلاق

ما حق داریم از آرزوهایمان لذت ذهنی ببریم ولی حق نداریم در زمین واقعیت با آنها زندگی کنیم چرا که «طلبیدن غیرممکن» پیشاپیش یک طرح شکست خورده است ،

اگر فکر کنیم آن دیگری نباید جز به ما بیاندیشد معشوق را برده فرض می کنیم و لاجرم خود را ارباب

، روابط ارباب و برده هر نامی داشته باشد حتما اسم اش عشق نیست ،

باید استقلال آن سوی رابطه را به رسمیت بشناسیم تا خود نیز لذت مستقل بودن را درک کنیم

اگر یک عاشق و معشوق سی سال دیرتر هم را می دیدند حتما به عشق سودایی نمی رسیدند ،

باید از چهره ها عبور کرد و به ژرفای روابط گذر کرد که ماندگاری هر رابطه یی را تضمین می کند ،

برای این کار باید خودخواهی و منیت های پنهان و آشکار را پس زد ،

یک مثال می زنم و بحث را به ناچار تمام می کنم

 شما اگر پول یک پراید را هم نداشته باشید آرزوی بنز ، بی ام وی و،،، را در جان تان بپرورید دیگر نمی توانید از دوچرچه زیر پایتان لذت ببرید ،

«معشوق رویایی»  را باید رها کرد و آدمها را با همه ضعف هایشان پذیرفت تا عشق لذت بخش شود ،

هیچ کس آنقدر کامل نیست که معشوق انتظار دارد پس بهتر مجسمه یی از او نتراشیم که جز در رویا یافتنی نباشد،

کیشلوفسکی به روایت کیشلوفسکی

نویسنده‌ی میهمان:  امید نجوان

نویسنده، منتقد فیلم، مستندساز و  روزنامه‌نگار

najvan

=======

یک.

شانزدهم بهمن‌ماه سال ۱۳۶۸ است. چهار روز از جشنواره گذشته و برخلاف سال‌های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ فیلمی را دشت نکرده‌ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده‌ام– به همه‌ی اعزام‌شدگان مرخصی داده‌اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس‌های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه‌ی تن‌شان کنند و دوباره به پادگان برگردند.

خوش‌بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آخرین روز جشنواره مهلت دارد و می‌توان یک دل سیر فیلم دید و… مراسم خداحافظی با جشنواره (دست‌کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد!

امیرمحمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه‌ی عمر و نخستین استاد راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی‌نامه‌ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می‌دهد؛ تا شاید برادر کوچک‌ترش را به شکل شایسته‌یی به سوی دروازه‌های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ‌ و شیرین‌ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).

کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می‌گذارم و کار دیگری جز بستن چشم‌های به نم‌نشسته و سپاس‌گذاری از من برنمی‌آید.

با آن کارت می‌شود فیلم‌های یکی از سانس‌های صبح سینما آزادی را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش‌بختی بیش‌تر از این هم می‌شود؟!

شال و کلاه می‌کنم و از هفده هجده کیلومتر آن‌طرف‌تر (از یکی از شمالی‌ترین نقاط تهران‌پارس) می‌آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه‌یی پشت دیوار آزادی سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه‌ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به فیلم دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما آزادی تنها چیزی‌ست که مرا دل‌گرم می‌کند.

شانزدهم بهمن ماه ۱۳۶۸ است.

Ticket

از کف خیابان و از دست سرمای استخوان‌سوز زمستانِ آن سال‌ها پناه می‌برم به آغوش گرم سینما. کنترل‌چی، کارت ورود را کنترل می‌کند و پس از آن‌که به‌صورت دستی مجوز ورود را صادر می‌کند بلیت صادرشده را می‌دهد به دستم؛ و من هم می‌خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو فیلم از آثار بخش جشنواره‌ی جشنواره‌هاست.

چراغ‌ها بی‌درنگ خاموش می‌شود و به‌عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر پرده می‌تابد.

به نظر می‌رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به فیلم اصلی‌‌ست.

فیلمی که در کم‌تر از چند دقیقه بعد، تمام پرده‌ی سینما را پر می‌کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله‌‌ها دارد. تصویرهای زرد و کدر فیلم از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می‌پاشد اما آن‌چه که باعث می‌شود به لهستان یخ‌زده‌ی دهه‌ی ۱۳۸۰ پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی‌ست که از یک راننده‌ی تمیز و وسواسی می‌خواهد او را به جایی در حومه‌ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه‌ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تاکسی‌ها را به نمایش بگذارد.

وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می‌شود… وقتی تلاش او برای جان‌کندن آغاز می‌شود… وقتی ناامیدانه دست‌های خود را روی بوق می‌گذارد… وقتی با دست‌های بی‌رمقش تکیه‌گاه صندلی را از جا می‌کَنَد… وقتی پسر جوان، قابیل‌وار روی سینه‌ی راننده می‌نشیند… و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک‌سَره می‌کند، آن‌قدر در خودم مچاله می‌شوم و به دسته‌ی صندلی چنگ می‌زنم که تا چند روز بعد بدن‌درد رهایم نمی‌کند.

وقتی داستان راننده‌ی نگون‌بخت، قاتل جنون‌زده و وکیل عاشق و تازه‌کار فیلم در اتاق اعدام یک زندان در لهستان به هم پیوند می‌خورد دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم، باز کنم و… ببینم همه‌ی تصویرهایی که دیده‌ام کابوس بوده و همه‌چیز تمام شده! اما نه… حالا نوبت ضجه‌های روح‌فرسای قاتل و چشم‌های اشک‌بار وکیل و… حکمی‌ست که با جزییاتی باورنکردنی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می‌شود.

فیلم که تمام می‌شود دلم نمی‌خواهد چراغ‌ها روشن شود.

دلم می‌خواهد همان‌جا روی صندلیِ بالکن سینما آزادی بمانم و یک دل سیر گریه کنم.

اما چراغ‌ها روشن می‌شود و کنترل‌چی سینما، بی‌روح و بی‌احساس چراغ‌قوه‌اش را به سویم می‌گیرد: «سریع‌تر بفرمایید… سانس بعدی داره شروع می‌شه.»

کلاه بافتنی‌ام را تا روی چشم‌هایم پایین می‌کشم و می‌زنم به خیابان  ….   توی هوای سرد جاری می‌شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می‌کشم.

هرچه سعی می‌کنم نمی‌توانم از فکر کردن به فیلمی که دیده‌ام دست بردارم  …..   بعید می‌دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن‌ماه ۶۸ روی پرده‌ی بزرگ سینما آزادی دیده‌ام فراموش کنم.

به برنامه‌ی جشنواره که توی دست‌هایم مچاله شده نگاه می‌کنم و نام فیلم و سازنده‌اش را در ذهن خود حک می‌کنم: «فیلمی کوتاه درباره‌ی کشتن» اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

دو

دوازدهم بهمن‌ماه ۱۳۷۶ است  …   پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته!

به یکی از مهم‌ترین آرزوهای زندگی‌ام رسیده‌ام؛ روزنامه‌نگار شده‌ام و در حالی که این‌بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه‌ی کریم‌خان به‌طرف فلسطین در حرکتم.

حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه‌یی دیگر؛ و مثل همیشه‌ی خیلی وقت‌ها مسیرم را به‌سوی انتشارات (اینک تعطیل شده‌ی) مرغِ آمین کج کرده‌ام تا ببینم کتاب‌‌ جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه‌ام چه آورده.

پیش از آن‌که به ویترین کتاب‌فروشی برسم، از این‌سوی خیابان نگاهم می‌افتد به خیابان خردمند شمالی ….   جایی که تا همین چند وقت پیش، محل فیلم‌برداری «آژانس شیشه‌یی» بود.

دلم پر می‌کشد مثل چند ماه قبل که پای پله‌های آژانس، حاتمی‌کیا را به گفت‌وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره‌های بلند و از لای آن پرده‌های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه‌‌یی که خیلی وقت‌ها کنجکاوی‌ام را به بازی می‌گرفت.

به نمایش افتتاحیه‌ی این فیلم (در تئاتر شهر) نمی‌رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم.

در دل آه می‌کشم، ویژه‌نامه‌ی جشنواره‌‌ی مجله‌ی فیلم– که گفت‌وگوی من با حاتمی‌کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می‌گذارم توی کیف دستی‌ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می‌شوم  …. 

به محض ورود، نگاهم می‌افتد به تصویر فیلم‌ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب‌‌ها که به گفته‌ی فروشنده، داغ‌داغ به پیشخوان کتاب‌فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه‌ی حشمت کامرانی.

kieslowskey 3

کتابی که تا مدت‌ها به مونس و همراه همیشگی‌ام تبدیل می‌شود؛ حتی تا مدت‌ها بعد از آن‌که در سینما فلسطین روی زمین سرد می‌نشینم و با چشمانی به نم‌نشسته «آژانس…» را تماشا می‌کنم.

سه.

تابستان سال ۱۳۹۱ است  ….  بعد از مدت‌ها به دلمشغولی قدیمی‌ام برگشته‌ام و از سر کنجکاوی– که آیا می‌توانم؟!– متن‌هایی را (بیش‌تر برای دلِ خود) ترجمه می‌کنم.

دوستی که سایت (اینک تعطیل شده‌ی) «کادر» را اداره می‌کند برایم متن‌هایی را ایمیل می‌کند.

در میان آن‌ها فایل پی‌دی‌اف کتاب کیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می‌کند ….  به‌سرعت شروع می‌کنم به کار کردن روی آن‌ها. اما همان‌طور که پیش از این‌هم نوشته‌ام کار ترجمه‌ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می‌گیرد به‌دلیل آن‌چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه‌کاره می‌مانَد. می‌مانَد برای وقتی دیگر شاید.

چهار

تابستان جان‌سوز ۱۳۹۳ است  …   گرما بی‌داد می‌کند  ….  بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می‌گذرد.

دوست و همکار عزیزم پویا نعمت‌اللهی پیشنهاد می‌کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت‌های ترجمه شده (تا این‌جا) را برعهده بگیرد.

mazare kieslowskey - Copy

چنین پیشنهادی شوق‌‌انگیز و روحیه‌بخش است؛ و بعد از مدت‌ها خونی گرم در رگ‌هایم جاری می‌‌کند.

برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم‌یاب‌هاست– از میان انبوه گرفتاری‌های روزمره و شخصی، کوره‌راهی به‌سوی نزدیک‌ترین زمان ممکن می‌گشایم؛ و… نتیجه‌ی نهایی، متنی‌ست که پیش روی شما خواننده‌ی گرامی‌ قرار دارد.

mazare kieslowskey 2

بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک استاد فقید برای عاشقان سینما و علاقه‌مندان آثار او به یادگار مانده است.

فایل این متن را در قالب word  بردارید.

Kieslowsky