منشور حقوق بیمار و یک سؤال مهم

در نظام درمانی ایران، هر بیمار دارای یک سری حقوقی است.

متن کامل منشور حقوق بیمار را در اینجا ببینید.

اما در یکی از بندها، ذکر شده:

در مراحل پایانی حیات که وضعیت بیماری غیرقابل‌برگشت و مرگ بیمار قریب‌الوقوع می‌باشد، ارائه‌ی خدمات درمانی با هدف حفظ آسایش وی ارائه گردد. منظور از آسایش کاهش درد و رنج بیمار، توجه به نیازهای روانی، اجتماعی، معنوی و عاطفی وی و خانواده‌اش در زمان احتضار می‌باشد. بیمار در حال احتضار حق دارد در آخرین لحظات زندگی خویش با فردی که می‌خواهد همراه گردد.

حالا سؤال من این است که چرا این حق فقط در «آخرین لحظات زندگی» به افراد داده شده است؟

یعنی افراد فقط در لحظه‌ی آخر عمرشان اجازه پیدا می‌کنند که با هر فردی که «بخواهند» همراه شوند.

به نظر من این خیلی نامردی است. چرا این حق در طول حیات و زندگی افراد به رسمیت شناخته نمی‌شود و فقط «در آخرین لحظات عمر» چنین مجوزی به آدم‌ها داده می‌شود؟

تو حق نداری ….

تو حق نداری عاشقِ کسی بمانی که سال‌هاست رفته

تو مالِ کسی نیستی که نیست

تو حق نداری اسم دردهای مزمنت را عشق بگذاری

تو می‌توانی مدیون زخم‌هایت باشی

اما محتاج  آنکه زخمی‌ات  کرده  نه!

دست بردار از این افسانه‌های بی‌ سر و ته

که به نامِ عشق؛  فرصت عشق را از تو می‌گیرد

آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد ؛ آدمِ تو نیست

آدم نیست و تو سال‌هاست حوای بی‌آدمی ….  حواست نیست…

مرحوم افشین یداللهی

عشق اول را جدی بگیرید

من زیاد مشتری سریال‌ها نیستم اما بعضی سریال‌ها را دنبال می‌کنم. اخیراً سریال «پولدارک» را دیدم .

poldark1

ماجرا در قرن ۱۸ می‌گذرد «راس پولدارک» از جنگ به خانه برمی‌گردد. اما هرآنچه را که قبل از آن در دست داشته، از بین رفته است؛ منجمله عشق‌اش به نام الیزابت که ضمناً دخترعمویش هم هست.

الیزابت در ایام جنگ منتظر «راس» می‌ماند اما به گمان این که کشته شده است؛ به عقد پسرعمویش به نام «فرانسیس» (که پسرعموی راس هم هست) درآمده است.

«راس» که همه چیزش را از دست داده، باید از نو شروع کند. در این مدت با یک دخترک فراری فقیر به نام «دملزا» آشنا شده و با او ازدواج می‌کند.

دملزا زن خوش‌طینت و مهربان و وفاداری است. در ابتدا حساسیتی به الیزابت ندارد. اما در فصل بعدی سریال، رفته‌رفته این نگرانی او جدی‌تر می‌شود.

در این فصل؛ «فرانسیس» می‌میرد و حس قدیمی به سراع «راس» می‌آید. دملزا هم از این وضعیت راضی نیست.

تنگناهای مالی به الیزابت فشار می‌آورد. «راس» سعی می‌کند به آنها کمک کند اما این همه‌ی ماجرا نیست.

یکی از دشمنان «راس» به نام «جرج مالرگان» که شخص بسیار ثروتمندی است، در فعالیت‌های اقتصادی معدن خاندان پولدارک اختلال ایجاد کرده و از طرف دیگر به‌شدت به الیزابت علاقه‌مند است. او در نهایت پولدارک‌ها را به ورطه‌ی ورشکستگی می‌رساند. فشارها به الیزابت بیشتر می‌شود اما «راس» حاضر نیست به این راحتی کنار بکشد.

بالاخره الیزابت رضایت می‌دهد تا با «جورج» ازدواج کند. بدیهی است هیچکس به‌اندازه‌ی «راس» از این ماجرا ناراحت نیست.

به باقی ماجرا و خرده‌روایت‌ها کاری ندارم. اما در آخرین قسمت‌‌ها، آنچه نباید ، بالاخره می‌شود. دملزا که از مجموع شرایط موجود، احساس خطر می‌کند، نگرانی خود را به یکی از دوستان مشترک‌شان در مورد الیرابت و «راس» ابراز می‌کند. او معتقد است که الیزابت عشق اول «راس» است و این عشق هیچگاه خاموش و سرد نمی‌شود.

بالاخره وقتی دعوتنامه‌ی عروسی به «راس» می‌رسد، شبانه به عمارت الیزابت می‌رود و او را از این کار بازمی‌دارد. در حین مشاجره بین این دو ، بالاخره آنچه نباید ، اتفاق می‌افتد و «راس » ناچاراً شب را در منزل الیزابت سر می‌کند. او هنگام ترک عمارت قول می‌دهد که «خیلی زود» برمی‌گردد.

اما صبح در مواجهه با دملزا، همه چیز را اعتراف می‌کند. و دیگر هیچوقت به عهد خود به الیزابت وفا نمی‌کند و پیش او بازنمی‌گردد.

الیرابت هم به عقد جورج درمی‌آید و الخ ….

این سریال دوباره یک واقعیت همیشگی را عیان کرد که خیلی‌ها همیشه سعی می‌کنند آن را انکار کنند. اینکه این همه عشق به الیزابت، نیاز به یک رابطه‌ی جنسی داشت. باید این رابطه برقرار می‌شد تا  این دو به طور کامل از  هم دل بکنند.

هیچ عشقی بدون جسم، به نتیجه نمی‌رسد.

جایی دیدم که می‌گفت : چقدر خوب است این زمینی کردن، عینی کردن و تجسم بخشیدن به عشق ….

می‌گفت «اینکه در تعریف عشق، در کنار ماجراپردازی و تعاریف پرطمطراق و ‌مصادیق زیبای حسی و هنر، سعی کنیم یک موقعیت ملموس و یک رفتار آشنای مبتنی بر دوست داشتن هم تعریف کنیم … عشق را تبدیل کنیم به‌چیزی دردسترس، ممکن و جزیی از زندگی ….. مثل همین ارتباطات که همیشه دنبالش بوده‌ایم

خلاصه اگر زن هستید، سعی کنید شوهر‌تان را از عشق اول‌شان دور نگاه دارید و اگر مرد هستید، حتی‌الامکان زن‌تان را نزدیک عشق اول‌تان قرار ندهید. تبعات‌اش با خودتان است !!

==============

پانوشت:

در داستان «هجده پله» هم  این موضوع را در قالب یک داستان کوتاه ذکر کرده بودم

فرق «عاشق» با «همچون یک عاشق» چیست؟؟

کیارستمی با جایی مصاحبه می‌کرد در مورد فیلم «همچون یک عاشق» …

ازش سؤال شد : چه فرقی بین «یک عاشق» با «همچون یک عاشق» وجود داره ؟

پاسخ او واقعاً تکان‌دهنده بود. گفت :

«عشق، اساساً یک امر قطعی مثل مرگ یا زندگی نیست … بر اساس تجربیاتی که همه‌ی ما از عشق داریم؛ دوره‌ای از عشق را تجربه کرده و عشق را می‌پذیریم. … بعدش وقتی فارغ شدیم؛ واقعاً نمی‌دانیم که آیا واقعاً عاشق بوده‌ایم یا نه؟

حال اگر فکر کنیم که عاشق بوده‌ایم، این سوال را با خودمان مطرح می‌کنیم که چطوری می‌توانستیم عاشق موجودی شبیه خودمان باشیم؟ ….

به همین دلیل «عاشق» اصلاً قطعیت ندارد. یک نوسان عاطفی است با درجاتی از بالا و پایین رفتن …..
بنابراین عنوان «عاشق» را نمی‌توانم به طور قطعی به کسی بدهم .

در فیلم هم چهار تا پرسوناژ داریم که به نظر می‌رسد در یک دوره‌ای «نقش عاشق» را بازی می‌کنند. در واقع به خاطر همین عدم قطعیت بود که اسم فیلم را «همچون یک عاشق» گذاشتم
===============================================
این دیدگاه واقعاً با آنچه که من از عشق می‌شناختم، تفاوت جدی و بنیادی دارد …..

من دچار بهت فلسفی شده‌ام و فعلاً در مورد عشق هیچ نظر خاصی ندارم تا اندکی تعمق کنم

 

kiarostami

عشق و قمار و عاطفه و مدیریت!

مطلبی از صفحه ی فیسبوک آقای محمد آقازاده (روزنامه‌نگار قدیمی) :

========

عشق یک قمار خطرناک است ، چرا ، دلیل اش را می گویم .

images

نشستم پای صبحت چند روزنامه نگار جوان ، شوخی و جدی حرف می زنیم ، در میان بحث ها حرف به ازدواج می کشد ،

می فهمم ازدواج برای نسل جوان مبدل به امر مخاطره آمیز شده است ، این تصمیم خطرناک ، از مشکل بیکاری و نبودن امنیت شغلی تا اجاره های سرسام آور مسکن ، تورم و از همه مهمتر بی طاقتی و عدم تفاهم در روابط بین زنان و شوهران خون و جان می گیرد

البته عدم تفاهم هم ریشه در کمبودها و استرس های حاصل از آن دارد ، اگر امنیت شغلی و درآمد کافی خانواده ها داشته باشند تردید نکنید تحمل آن دیگری آسان می شود ، ولی حتما به تمامی حل نمی شود ، بسیاری از خانواده های مرفه از عدم تفاهم رنج می برند و بسیاری از خیانت ها …

دوستی در این جمع می گفت عشق همه چیز را آسان می کند  …

تردید ندارم باور قلبی خودش را با ما در میان گذاشت ، ولی تجربه به من آموخته است نه تنها عشق همه چیز را آسان نمی کند ، بلکه مشکلات را پیچیده تر و نابردباری را افزایش می دهد ،

وقتی آن دیگری را وثیقه تمامیت زندگی مان می کنیم باری را بر شانه روابطی می گذاریم که طاقت تحمل آن را ندارد ، آن دیگری همیشه آن دیگری است و هیچ یگانگی معجزه آسایی وجود ندارد

عاشق اگر نتواند عاطفه اش را مدیریت کند مدام دایره توقعات اش را گسترش می دهد و به مرز مطلق می رساند

و اگر معشوق هم حس را در خود بیابد زندگی عاشقانه خیلی زود مبدل به دوزخی موحش می شود ،

اگر در این روابط بپذیریم تنها بخشی از وجودمان در هم گره بخورد و بقیه وجودمان رها و آزاد از این عشق شود هیچ رابطه عاشقانه یی به شکست نمی کشد و هیچ ازدواجی به طلاق

ما حق داریم از آرزوهایمان لذت ذهنی ببریم ولی حق نداریم در زمین واقعیت با آنها زندگی کنیم چرا که «طلبیدن غیرممکن» پیشاپیش یک طرح شکست خورده است ،

اگر فکر کنیم آن دیگری نباید جز به ما بیاندیشد معشوق را برده فرض می کنیم و لاجرم خود را ارباب

، روابط ارباب و برده هر نامی داشته باشد حتما اسم اش عشق نیست ،

باید استقلال آن سوی رابطه را به رسمیت بشناسیم تا خود نیز لذت مستقل بودن را درک کنیم

اگر یک عاشق و معشوق سی سال دیرتر هم را می دیدند حتما به عشق سودایی نمی رسیدند ،

باید از چهره ها عبور کرد و به ژرفای روابط گذر کرد که ماندگاری هر رابطه یی را تضمین می کند ،

برای این کار باید خودخواهی و منیت های پنهان و آشکار را پس زد ،

یک مثال می زنم و بحث را به ناچار تمام می کنم

 شما اگر پول یک پراید را هم نداشته باشید آرزوی بنز ، بی ام وی و،،، را در جان تان بپرورید دیگر نمی توانید از دوچرچه زیر پایتان لذت ببرید ،

«معشوق رویایی»  را باید رها کرد و آدمها را با همه ضعف هایشان پذیرفت تا عشق لذت بخش شود ،

هیچ کس آنقدر کامل نیست که معشوق انتظار دارد پس بهتر مجسمه یی از او نتراشیم که جز در رویا یافتنی نباشد،