هیچ‌وقت

من هیچ درسی نخوانده‌ام. یعنی هیچ درسی را تا آخر نخوانده‌ام. هیچ چیز راضی‌ام نکرد…

من وسط این چیزها گم شده‌‌ام و هرچه جان می‌کنم، نمی‌توانم خودم را پیدا کنم.

گم‌شدن چیز بدی است. بلایی سر آدم می‌آورد که هیچ‌وقت نمی‌شود از  یاد برد. فرقی نمی‌کند کِی  یا کجا؟

چه توی بازار رضای مشهد باشی میان یک‌عالم زانو و چادرمشکی؛ چه توی خانه‌ی خودت بین صورت‌های آشنا.

وقتی گم می‌شوی چیزی را  توی دل خودت گم می‌کنی که تا پیدا نشوی، برنمی‌گردد سر جایش.

من چیزی توی دلم  کم  دارم.  سال‌هاست که جایی توی دلم خالی است.

یک‌جایی توی این سال‌ها «بیتا» را، بیتای واقعی را  گم کرده‌ام و همه‌اش خواسته‌ام کاری کنم برایش. خواسته‌ام درسی بخوانم که او می‌خواسته یا کاری بکنم که او دوست داشته.

ولی او  هیچ‌وقت نبوده  تا خیالم را راحت کند که انتخاب درستی کرده‌ام.

کاش می‌شد برای گم‌شدن خودمان به روزنامه آگهی بدهیم. و عکسی از قدیم خودمان را ، عکسی که  وقتی نگاهش می‌کنیم مطمئن هستیم خودِ خودمان است، ضمیمه‌اش کنیم و به یابنده هم وعده‌ی مژدگانی بدهیم.

اصلاً تا ابد  غلام حلقه‌به‌گوش یابنده‌مان شویم. 

آن‌وقت می‌توانیم نفس مانده توی سینه‌مان را  بیرون بدهیم و بگویی من این‌کاره‌ام.  یا فلان درس را خواند‌ه‌ام چون عاشقش  بودم.

یا حتا با اطمینان بگوییم می‌خواهم در آینده فلان کار را بکنم.

چه‌قدر خوشبختند آن‌ها که خودشان را دارند.

HICHVAGHT

برگرفته از رمان «هیچ‌وقت» نوشته‌ی «لیلا  قاسمی»

نشر  زاوش – چاپ اول –  زمستان 1392

اردیبهشت و نویسنده‌های معروفی که کارهایشان را دوست نداشتم …

معمولاً ایام عید نوروز، فرصت خوبی برای مطالعه است …

در اواخر اسفند،  تعداد زیادی کتاب خریدم؛ به این امید که در عید، بتوانم چندتایی‌شان را بخوانم …

معمولاً هروقت که عیدها به سفر می‌رفتیم؛ وقت زیادی هم برای خواندن کتاب به‌وجود می‌آمد … اما امسال تصمیم گرفته بودیم که ایام عید را در تهران باشیم  …

با این همه واقعاً  فرصت نشد که چیزی بخوانم …  این  وضعیت تا اوایل اردیبهشت ادامه داشت …
اما از این مقطع، دوباره کتاب‌ها را دست گرفتم  …

تصمیم  بر این بود که اول کتاب‌های نویسندگان معروف‌تر را  بخوانم …

تا الان که دارم این یادداشت را می‌نویسم،  سه  تا  کتاب از  نویسنده‌های معروف‌تر را  خوانده‌ام …

1 –  سگ‌سالی  – نوشته‌ی خانم بلقیس سلیمانی – نشر ….

2-   نگهبان –  نوشته‌ی آقای پیمان اسماعیلی –  نشر ….

3 –  گاماسیاب ماهی ندارد – نوشته‌ی آقای حامد اسماعیلیون –  نشر

بارها  گفته‌ام …. و باز هم مجبورم تکرار کنم که  من، یک «مخاطب عام» هستم …  همه‌ی نقطه‌نظرات من هم صرفاً از همین منظر قابل بررسی است …

ضمناً قصد توهین و تخفیف هیچ‌کدام از  نویسندگان عزیز کشورمان را هم نداشته‌ام  … و قلباً  هم  بههمه‌شان احترام می‌گذارم  و آن‌ها را  به‌مثابه‌ی سرمایه‌های بزرگ کشورمان تلقی می‌کنم …

حالا بعد از خواندن همه‌ی این کتاب‌ها متاسفانه باید اعتراف کنم که هیچ‌کدام از این کارها را دوست نداشتم ….

1 –  رمان «سگ‌سالی» خانم سلیمانی را با آثار قبلی ایشان مقایسه می‌کنم … این کتاب واقعاً یک عقب‌گرد به تمام معنا است … خانم سلیمانی سعی کرده که  محتوایی را که می‌توانست دستمایه‌ی یک «داستان کوتاه» باشد، به سطح یک «رمان»  ارتقا دهد …

نتیجه‌ی کار، مجموعه‌ای از تکرارها  (که در قالب روایت هم به صورت «تکرارشونده»  درآمده است)  است.

این تکرارها در نهایت خواننده را دچار دلزدگی می‌کند … به گونه‌ای که حتی با  «جا  انداختن» چندین صفحه، اساساً  هیچ تغییری در  روایت ایجاد نمی‌شود …. کما این‌که پایان‌بندی کار  هم از همان ابتدا قابل پیش‌بینی بود ….

به همین خاطر، کتاب را با   سرعت بسیار زیادی  خواندم (البته  با توسل به همان شیوه‌ی «جا  انداختن»!!) ….

با عرض  معذرت از حضور خانم سلیمانی،  این کتاب را دوست نداشتم …

انتظار داشتم رمان جدید بلقیس  سلیمانی چیزی در اندازه‌های «روز خرژوش» باشد … که نبود …

2 –  رمان «نگهبان» آقای اسماعیلی را دوست نداشتم …

نویسنده در این کتاب، سعی در استفاده از برخی کهن‌الگوها دارد … جنوب و گرمای آن از یک طرف  … و سرمای کشنده‌ی کوهستان‌‌ها (در نواحی زاگرس)  … و همچنین  کیومرث و سیامک  در داستان شاهنامه (و ارتباط پدر و پسری بین این دو شخصیت داستان) ….

به نظر من رمان «نگهبان»  اساساً  روایت را  با توسل به «زبان»  پیش می‌برد …

راست‌اش من  تا حدود  50  صفحه جلو  رفتم  … مجموعه‌ای  تنیده در  شخصیت‌پردازی محض … تعدادی کاراکتر که  هرچند ابتدا سعی می‌شود توصیف دقیقی از آن‌ها ارائه شود؛ اما  بعدها نقش چندان استراتژیکی در پیشبرد روایت ندارند (مانند  ندا )   ….

 بدین معنا که با حذف «ندا» از  مجموعه‌ی شخصیت‌ها، ظاهراً خللی در جان‌مایه‌ی  روایت  پدید نمی‌آید.

کلاً با همان 50  صفحه، یک جور حس  «گیجی» به  خواننده دست می‌دهد  … این همه  شخصیت را باید کجای دلش بگذارد؟!  …. این تعداد وقایع جانبی و خرده‌روایت، به  چه‌کار  نویسنده می‌آید ؟ ….

تدقیق در  روابط عاطفی و  فلسفی  آن‌ها،  قرار است چه گره‌ئی از  داستان را باز کند   … نکند این‌ها   حکم  «گره‌افکنی» هم داشته باشد؟!  ….

به همین خاطر اولش می‌خواستم  کتاب را در همان‌جا  تمام کنم …  اما با کمی تامل، داستان از همین صفحه‌ها وارد  حوزه‌ی «روایت» می‌شود … به گونه‌ای که شکل «قصه» می‌گیرد …. 

از این‌جا به بعد،  همان جایی است  که  خوانش خواننده شکل می‌گیرد … سردخوابی؛ادریس، رازان، جنوبی‌ها،  خزروان و …

باز  هم با عرض معذرت از  آقای اسماعیلی،  «نگهبان» را دوست نداشتم … در حقیقت به هیچ وجه توی «کت‌ام» نمی‌رود که  نویسنده‌ای مثل پیمان اسماعیلی بعد از این همه سال سکوت، چنین رمانی را برای خواننده‌های پیکیر و جدی ادبیات  عرضه کند …

3 –  رمان «گاماسیاب ماهی ندارد»  جای  حرف بیشتری دارد ….

من نفهمیدم «گاماسیاب …»  چه چیزی را می‌خواهد روایت کند … شخصیت‌هایی به طور مچزا معرفی می‌شوند که ظاهراً قرار است در آینده با هم تلاقی داشته باشند …

جعفر، جوانی روستایی که به انقلاب ایران در سال 1357 می‌پیوندد و مدارج ترقی را طی می‌کند و به فرمانده‌ی از فرماندهان جنگ تبدیل می‌شود …. 

سوسن، دختری هوادار یکی از گزروهک‌های معاند انقلاب که دست به مبارزه‌ی مسلحانه زده‌اند … اما در عین جال با مشی خشن و مسلحانه‌ی گروهک هم موافق نیست …

حسین، شوهر خواهر بزرگ سوسن، مردی از طبقه‌ی متوسط … غیرتمند … که وقتی جنگ می‌شود، سلاح به دست می‌گیرد و از شهرش دفاع می‌کند …

این سه نفر به شیوه‌ای کلاسیک در اواخر داستان با همدیگر تلاقی می‌کنند …. حسین به دست یکی از اعضای همان گروهکی که سوسن هم در آن عضو است، کشته می‌شود و  باقی داستان ….

علی شروقی در نقدی که به این رمان نوشته، از تعبیر جالبی استفاده می‌کند …. شروقی می‌گوید که طرح داستان جذاب است … مانند قطعات و اجزای یک ماشین که به خوبی  مهندسی شده و بر روی هم سوارند … اما این ماشین، اصلاً روشن نمی‌شود که بخواهد خواننده را با خود همراه کند …

شروقی معتقد است که بذری که نویسنده از ابتدا می‌کارد، اساساً  بر روی خاک می‌‌افتد و  نتیجه‌ای به بار  نمی‌دهد … یعنی  داستان از «ادبیت متن» خالی شده و به «گزارشی صرف از مجموعه‌ای از رویدادها» تقلیل می‌یابد.

همانگونه که قبلاً هم  گفتم، وقت زیادی صرف کردم  تا  به نیمه‌های کتاب برسم … بعد از آن سینه‌خیز جلو رفتم و  از  خیر  20 درصد آخرش هم گذشتم …

انتظار داشتم که کار جدید  آقای اسماعیلیون، چیزی بهتر و  خوش‌خوان‌‌تر  از «دکتر داتیس» باشد …

به عنوان نتیجه‌گیری باید بگویم که بهار امسال را با کتاب های خوبی شروع نکردم ….. 

فهرست 220 رمان برتر

با خبر شدیم که آقایی به نام «آرمان اعتمادی» زحمتی کشیده‌اند و  فهرستی از  220  رمان برتر که طی 15  ساله‌ی اخیر (تا مقطع پایان سال 1391)  منتشر شده است، تهیه کرده‌اند …

ایشان معتقدند که در انتخاب رمان‌ها، به هیچ روی تابع سلیقه‌ی شخصی نبوده و بلکه این رمان‌ها را بر اساس نظرات کارشناسان و صاحب‌نظران و همچنین عملکرد جایزه‌های ادبی  و معتبر انتخاب کرده‌اند …

راستش من  نه منتقد ادبی هستم و نه کارشناس این حوزه …

اما به نظر خودم، این فهرست‌ها همیشه به‌دردبخور هستند و می‌توان بعدها  با استفاده از آن‌ها  کارهای خوبی را سروسامان داد.

بعد  از ارائه‌ی فهرست، مختصری هم در مورد هرکدام از کتاب‌ها  توضیحاتی آمده است …. بدون آن‌که پایان‌بندی کار را  لو  بدهد ….

برای دانلود فایل؛ بر روی لینک زیر کلیک کنید …

http://upir.ir/931/220-best-novel.pdf

حجم فایل PDF  مربوطه حدود  4.5  مگ است …

گاماسیاب ماهی ندارد

از آقای حامد اسماعیلیون قبلاً  «آویشن قشنگ نیست» و یک رمان با عنوان «دکتر داتیس» را خوانده‌ام.

اما باید با عرض معذرت بگویم که رمان جدید این نویسنده با عنوان «گاماسیاب ماهی ندارد» را  دوست نداشتم.

وقت زیادی صرف کردم تا بتوانم به نیمه‌های کتاب برسم … اما بعد از سینه‌خیز جلو رفتم و  از خیر  20 درصد آخر کتاب گذشتم و  کنارش گذاشتم.

انتظار داشتم کار جدید آقای اسماعیلیون، چیزی در حد و اندازه‌هایی به مراتب کیفی‌تر از «دکتر داتیس» باشد … اما متاسفانه این‌طور نبود.

از بین نقدهای این کتاب، نقد آقای شروقی را بیشتر پسند کردم که به  دیدگاه خود من هم نزدیک‌تر است.

این نقد را در این‌جا  ببینیم.

gamasiab

گاماسیاب ماهی ندارد  نوشته‌ی آقای حامد اسماعیلیون .… نشر ثالث  … چاپ اول  … 1392

لکنت

در چند ثانیه که قمقمه را  روبه‌روی صورتم گرفته بود، در ذهمم همین نام با همان صدای مرتعش گرم تکرار می‌شد.

پیام‌های واضح، آدم را به این فکر می‌اندازد که پشت هر صدایی چیزی واضح‌تر و روشن‌تر؛ چیزی اصیل که  هیچ شبهه‌ای در بودنش نداشته باشی و با خیال راحت و اطمینان کامل بگویی هست یا نیست، انتظارت را می‌‌کشد.

آدم خیال می‌کند این ثانیه‌ها که با هم شلنگ‌تخته می‌اندازند و از پس هم می‌‌پرند، همه‌شان نسخه‌های برابر اصل همان ثانیه‌ی اول‌اند.

همان ثانیه‌ای که هر منطقی به ما می‌فهماند بوده یک روز.

این همه ثانیه، بالاخره از یک جایی شروع شده و خردخرد روی سر بشر  هوار شده.

به هر حال فرقی که نمی‌کند. مهم این است که بعضی وقت‌ها، بعضی ثانیه‌ها با بقیه‌شان فرق اساسی دارند. متراکم می‌شوند و سنگین، فرود می‌آیند روی گذران افکار، آن لحظه برایم چنین چیزی بود.

همه چیز داشت کشیده می‌شد و زمان انگار که قواعد سفت و سختش را فراموش کرده باشد ….

loknat

برگرفته از رمان «لکنت» نوشته‌ی آقای امیرحسین یزدان‌بد

نشر  افق – چاپ اول – 1392