و اما عشق…

ته‌مانده‌های عشق در  این بی نهایت‌ایم
اول    ردیف   و   متهم   ایــن    جنایت‌ایم

اسرارها   ز   پرده‌ی   خود   می‌دریم  ما
فرزندهای     ناخلف      این     حماقت‌ایم

مجنون نبوده‌ایم در این  داستان‌  عشق
فرهادهای    مستند    این     حکایت‌ایم

ما عشق را قدم‌به‌قدم  چرک  می‌کنیم
همدست‌های  بی‌شرف  این شرارت‌ایم

افسارهای  خویش  به  دریا   سپرده‌ایم
غافل  از  اینکه  نطفه‌ی غرق  نجاست‌ایم

============

منبع: +

۳۸ سالگی

امروز ۲۶ مرداد، دقیقاً من وارد ۳۸ سالگی‌ام می‌شوم.

راست‌اش را بخواهید، یک‌جورهایی همه‌ی این آزردگی‌های روحی، تقصیر خودم است. توقعات‌ام خیلی مرموز و اهورایی بود. پرستوها مثل معروفی دارند که می‌گوید: «بهار خیلی دستپاچه می‌آید». من تا همین چند روز قبل، پرستوها را خیلی دوست داشتم و از این مثل‌شان خوشم می‌آمد. اما الان نمی‌دانم چرا از اعتقادات چند روز قبل خودم هم برگشته‌ام و فکر می‌کنم پرستوها هم مثل آدم‌ها، مدام مزخرف می‌بافند.

همیشه برای من، حفظ وضعیت موجود خیلی مهم بوده. الان هم این وضعیت موجود، هر روز عوض می‌شود؛ چه برسد به این‌که بخواهی بار تعصب عقاید گذشته‌ات را با خودت یدک بکشی. این همه بار را کجا می‌خواهم قایم کنم؟

اگر بخواهی ادای آدم‌های باظرفیت را درآوری، حتما افسرده می شوی یا دیوانه یا چه می‌دانم دچار دلزدگی های عاطفی می‌شوی یا شاید هم به روز آدم‌های سرخورده بیفتی.

به‌قولی؛ این زمان و گذشت تند و کند دقایق است که داستان‌های آدم‌ها را شکل می‌دهد. برای هر کسی پنجره‌ای به دنیای بیرون و به سوی دیگران باز می‌کند. پنجره‌ای که فردای هر آدمی را متاثر می‌کند و آنقدر تاثیرش بنیادین است که گاهی دور ماندن از آن به قیمت محجوریتی ناخواسته تمام می‌شود.

ولی من سراغ هیچ‌کدام از این‌ها نرفتم. فقط سعی کردم کمی با زندگی آشنا شوم و فهمیدم که از این زندگی هم چیزی سر در نمی‌آورم.

دارم به بطری آب‌معدنی کنار دستم نگاه می‌کنم. آن‌جا نوشته که دو‌سوم بدن ما را آب تشکیل می‌دهد که این آب در عرض شش‌ هفته، به طور کامل تجدید می‌شود.

می‌بینی. این حیاتی‌ترین ماده برای زندگی انسان، فقط شش‌ هفته دوام دارد. فکر کن چگونه از بدن خارج می‌شود. یا عرق بوگندو است یا شکل دیگرش که در قالب کثیف‌ترین محصول زائد بدن،  راهی فاضلاب می‌شود.

حالا من چقدر دل‌سنگین هستم که می‌خواهم بار این  درد  را با تو قسمت کنم. بهانه‌ای برای لیسیدن ته‌مانده‌های مقدس یک حسرت قدیمی پیدا می‌کنم. نه! اصلا بگذار هر جوری که دوست داری فکر کنی.

می دانی چرا الان با بغض کهنه‌ام  دارم برای تو می‌نویسم؟

چون تنها گذشته را می توان فراموش کرد و نه آینده را و افسوس که جنس رویا از آینده است … پس ناگزیرم جاهایی بایستم و به دیوار تکیه بدهم… از تو و از همه  طلب بخشش کنم.

نمی‌خواهم ادامه بدهم. این دل‌نوشته خیلی دارد گند و گه می‌شود.

بگذار همین جوری باقی بماند.


۳۸ سالگی هم مثل ۳۷ سالگی است. مثل ۴۰ سالگی و مثل همه‌ی اوقات دیگر می‌گذرد.

سانسور یک داستان از من

قرار بود انتشارات سخن‌گستر کتابی حاوی چند داستان کوتاه از نویسندگان مختلف و جوان منتشر کند. من هم با داستانی به نام «هجده پله» در زمره‌ی نویسندگان قرار داشتم

امروز باخبر شدم که ارشاد برای همه‌ی داستان‌ها مجوز صادر کرده؛ غیر از داستان من.

این همه از سانسور و مجوز و این حرف‌ها می‌شنیدم، اصلاً فکرش را نمی‌کردم یک روز هم خودم به این دام گرفتار شوم.

به هر حال، فایل مربوط به متن داستان را در همین جا منتشر می‌‌کنم تا هرکسی دوست داشت، داستان را بخواند و  نظرش را هم بگوید. برای دانلود داستان، روی لینک زیر کلیک کنید:

هجده پله

شاعران، لایروبی انسان را تعهد کرده‌اند

در خبرها آمده بود که احمد عزیزی به‌سختی نفس می‌کشد.

======================================


یک گله گله از چشم‌هایت به دل دارم.

«هرکسی از ظن خود شد یار من» را غر زده‌اند.

«هرچه پیش آید، خوش آید» تصادف کرد.

«باری به هر جهت» خالی شد.

«ای برادر تو همه اندیشه‌ای»، به سرش زد.

«الا یا ایهالساقی» شکست.

همه، «که همچو چشم صراحی خون‌ریز است» می‌خورند.

آن بچه‌هایی که تا دیروز همه‌ی وقت‌شان در «صفً کانهم بنیان مرصوص» می‌گذشت، حالا دارند آدامس غفلت می‌جوند.

قحط فلسفه است. گرانی محبت است. یک قطره عرفان گیر نمی‌آید. یک دانه درخت پیدا نیست. یک مشت گیسوی یار به‌دست نمی‌آید.

چشم یار، بازار سیاه است. هجران، بیداد می‌کند. بچه‌ها حرف بزرگ‌ترها را استفراغ می‌کنند. دخترها، بلوزشان را از بلوغ‌شان بیشتر دوست دارند.

هیچ‌کس جهان را تر و خشک نمی‌کند. هیچ‌کس سراغ مروت را نمی‌گیرد.

انگار عشق، آب‌ شده توی چشم‌های تو!

انگار حقیقت، ما را نفرین کرده است.

انگار مژگان یار، ما را چشم زده است.

انگار انگوری در مخیله‌ی خم نیست.

هر منافقی می‌گوید خیام کافر است.

هر لاتی، حافظ را هم‌پیاله‌ی عمه‌اش می‌داند.

هر جوجه‌ماتریالیستی، مولانا را اومانیست فرض می‌کند.

هر الاغی تدریس فلسفه می‌کند.

ه نره‌خری کلاس آواز باز می‌کند.

همه کلاه سرشان را به احترام همدیگر برمی‌دارد.

شنیده‌ام شامپوی شیره وارد شده است.

هر وزارت‌خانه‌ای یک دوش اختصاصی روشنفکران دارد…

می‌گویند سروش، نسبی شده است…

چراغ فلسفه، فردید ندارد.

توی کتاب‌های جعفری، اسفناج می‌پیچند.

شاعران کابوس یدالله رویایی می‌بینند. عشق را می‌گذارند برهنه به خیابان بیاید. ناموس عریانی را رعایت نمی‌کنند. لنگ النگوهاشان را بیرون انداخته‌اند و به خیابان می‌آیند. این‌ها عشق را هالو فرض کرده‌اند. این‌ها، زیبایی را با زنان هرجایی عوضی گرفته‌اند. این‌ها همان‌هایی هستند که لوازم یدکی هوس وارد می‌کردند.

بعضی‌ها می‌خواهند بی‌کفایتی سیاستمداران را به حماقت مردم تعبیر کنند.

نخیر! الان هیچ‌چیز گران نیست جز شعور. شما خودتان نرخ تبسم را بالا برده‌اید.

من می‌گویم مردم باید همه‌ی شاعران را به‌پای میز محاکمه بکشند. شاعران، مسئول قاصدک‌ها و پرندگانند.

شاعران، برادران گرسنگی و خواهران عشق‌اند. شاعران، لایروبی انسان را تعهد کرده‌اند…

======================
برگرفته از کتاب «رودخانه‌ی رؤیا» نوشته‌ی آقای احمد عزیزی

تاهل (داستان کوتاه)

تلویزیون متصل به ماهواره، از این سریال‌های کره‌ای نشان می‌دهد که سر و ته آن معلوم نیست. قیافه‌ی همه‌ی آدم‌ها شبیه هم است.

زنم عاشق این کانال ماهواره‌ای است که  سریال با دوبله‌های آشغال پخش می‌کند. از ساعت ۷ بعدازظهر تا ۱۰ شب، همه‌ی فعالیت‌های منزل ما تعطیل می‌شود تا زنم این سریال‌ها را تماشا کند.

زنم یک بار سعی کرد داستان یکی از آن‌ها را برایم تعریف کند. هنوز دو دقیقه نشده بود که خودم بقیه‌ی داستان را حدس زدم. از آن لحظه به بعد زنم داشت برای خودش حرف می‌زد  و حواس من پرت اس.ام.اس‌ بود که برایم رسید.

رئیس‌ام sms زده که ظرف هفته‌ی آیند که ۲۰ روز مرخصی‌ام تمام می‌شود، باید به سر کار برگردم. یک علامت تعجب هم آخر جمله‌اش گذاشته بود.

رئیس‌ام سال‌ها در امور اداری کار کرده و بیشتر قوانین را فوت آب است. تا دلت بخواهد در مورد مقررات مربوط به مجازات و توبیخ اطلاعات دارد. اما یک بار که از او پرسیدم آیا مقرراتی هم در مورد پاداش و تشویق داریم یا نه؛ گفت که چیز زیادی در این مورد نمی‌داند.

تا چشم به هم زدم، پانزده روز از مزخصی‌ام هدر رفت. همین دیروز از سفر ۱۰ روزه به کیش برگشته‌ایم تهران. زنم پیله کرده بود که باید او را به کیش ببرم. پاداش سالیانه‌ای را که فقط سالی یک بار به حساب حقوقم واریز می‌شود، برداشت کردیم و بردیم کیش. مجبور شدم مساعده‌ای هم از اداره بگیرم و کمی هم از پدرم قرض کنم.

رئیس‌ام وقتی درخواست مساعده را دید، تعجب کرد. سابقه نداشته که در این ده سال عمر کارمندی مساعده‌ای گرفته باشم. طعنه‌ای زد و با نیشخند گفت: «پسر! هنوز یک ماه نشده عروسی کردی. سعی کن یک کمی پس‌انداز کنی!»…

===================================

کل داستان را از فایل زیر برداید: یا به ادامه‌ی مطلب بروید

تاهل

====================================

ادامه مطلب »