شعر خوانی

در این مورد فکر می کردم که اولین مطالب این وبلاگ جدید رابهتر است به چه چیزی اختصاص بدهم . به این نتیجه رسیدم که باید کار را از عشق شروع کرد و چه عشقی بالاتر از دغدغه همیشگی خودم که همان ادبیات و شعر است .اما باز دچار این دغدغه بودم که چه شعری را بیاورم . اما خوشبختانه این مساله هم حل شد و تصمیم گرفتم  دو شعر را از خانم حدیث لزر غلامی ( صاحب وبلاگ ” کو” ) برایتان روایت کنم 0

با خانم غلامی به طور تصادفی و از طریق وبلاگشان آشنا شدم . ذوق ایشان در روایت امروزی غزل ، بسیار مسحور کننده است . از ایشان به خاطر این شعر زیبا و از شما به خاطر خواندن آن تشکر می کنم .

تو فکر می کنی ای شب ، که ماه برگردد؟

شهاب گمشده از نیمه راه  ، برگردد؟

تو فکر می کنی این آسمان تماشایی است؟

که هر سپیده که رفته ، سیاه برگردد؟

به پای سیب بهشتی نشسته ام که مگر

خیال آدم از آن اشتباه برگردد

خلاف منطق عشق است این که من باشم

و یوسف از تن من بی گناه برگردد!

تمام وحشت من آهوانه از این است

که گرگ وحشی من سر به راه برگردد!

تو فکر می کنی این سیب خسته می چرخد؟

که یوسف آخر قصه ، به چاه برگردد؟

و اینهم یک شعر دیگر از ایشان با عنوان از من گل بکار

طوری که در دفترم، یک قافیه از تو کم بیاورم!

انگار کسی آن دورها

تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!

فراموش نکن

اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!

فراموش نکن که باید مرا بنویسی

یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است

مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!

فراموش نکن که باید از من یک غصه بسازی

من قول می دهم به کسی نگویم که چشم هایت چقدر کال است

مثل یک غریزه ی خشکیده در شتاب!

من از صدایت عرق کرده ام

تو فقط یک غصه از من بساز و مرا وصل کن به تمام بیابان هایی که مثل من، منظور اشتیاق ناپیدای یک آوازند

من ترحم کوچکی هستم

شعر تاریک هراسانی هستم که از ابتدای خودم می ترسم

و دست هایم از سنگینی این جریمه ها شکایت دارند

مهربانی من از تنهایی ام ترک می خورد

می دانم

می دانم

جای خالی بازویت از روزانه بودن من پرهیز می کند!

از من گل بکار

از من گل بکار

طوری که در دفترم، یک قافیه از تو کم بیاورم!

انگار کسی آن دورها

تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!

فراموش نکن

اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!

فراموش نکن که باید مرا بنویسی

یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است

مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!

فراموش نکن که باید از من یک غصه بسازی

من قول می دهم به کسی نگویم که چشم هایت چقدر کال است

مثل یک غریزه ی خشکیده در شتاب!

من از صدایت عرق کرده ام

تو فقط یک غصه از من بساز و مرا وصل کن به تمام بیابان هایی که مثل من، منظور اشتیاق ناپیدای یک آوازند

من ترحم کوچکی هستم

شعر تاریک هراسانی هستم که از ابتدای خودم می ترسم

و دست هایم از سنگینی این جریمه ها شکایت دارند

مهربانی من از تنهایی ام ترک می خورد

می دانم

می دانم

جای خالی بازویت از روزانه بودن من پرهیز می کند!

پس تا صدای مرطوبی از این رخنه های همیشگی عبور نکرده باید دست به کار شویم

باید در سایه برویم

باید در سایه برویم

تو نمی دانی که یک ترانه ی مهتابگون از دست های تو به من رسیده است

پس مرا ناز کن

از من گل بکار

من یک عطر ناپیدا در نوازش تو پنهان کرده ام!

فراموش نکن

اگر رها کنی

یک نوازش از دست های تو کم می شود

من از صدایت عرق کرده ام و محتاطانه گرسنه ام

من گرسنه ام و خواب هایم را می فروشم

من تمام خواب هایم را به چشم های کالی می فروشم که سیرم کند

مرا

دست هایم را

موهایم را…

راستی! یک خاطره از موهایم بگو!

می خواهم با عمق دود گرفته ی شش هایم از خنده های تو سرشار شوم

بگذار قصه ام را تکرار کنم

بگذار به همه بگویم که پهنه ی بغض های تو جای خوبی است برای کز کردن

ناشناس!

وقتی مرا می بوسی، من چروک های تعبیر خوابم را به یاد می آورم

به جای این تنفس دست نخورده در لابه لای ماندگاری دفترت

کنج انگشت های مرا قاب کن!

چه چشم های آشنایی

تو همان سایه ای نبودی که یک روز نیمه ی پنهان پلک هایش را در ایستگاه جا گذاشته بود؟

حیف شد

حیف شد

من سایه ی سبک مهربانیم را در کیف دوستم جا گذاشته ام!

تو چقدر اتفاقی ریشه می کنی ناشناس

درست مثل پرهیز حرف ها ، وقتی که وقت نیست!

وقتی در میان دو عقربه به سختی نفس می کشم!

حیف شد

باور کن که من بارها تخم احساس های تو را کاشتم

ولی باغچه هنوز خالی است

باغچه همیشه خالی است!

من را ورق نزن

همین صفحه های کدر را موزیانه بکار

من نمی دانستم که تو با ماهیخوارها میانه داری

ماهی کوچک من!

ماهی کوچک من!

زنبورها که امان دادند به پیراهنم بیا

زنبورها به گل های پیراهنم امان نمی دهند

اگر زودتر گفته بودی که مسافری

من می توانستم از گونه هایم برایت لقمه بگیرم تا در اتوبوس گرسنه نمانی!

از من گل بکار

انگار کسی آن دورها

تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!

مرا

آهسته

آهسته

به یاد بیاور

و آهسته

آهسته

به خاطر بسپار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.