تصورات عاشقانه‌ی یک دیوانه (داستان کوتاه)

نویسنده: آقای حمید سلطان‌آبادیان

سایت ایشان در این‌جا

=====================

وقتی دارم با تو ، با این تلفن لعنتی ، حرف می‌زنم

مدام باید تصورت کنم که اینجا ، همینجا روبرویم نشسته‌ای،

انگشتان کشیده‌ات با آن ناخن‌های سوهان‌زنده و بلند،

با آن لاک کمرنگی که درونش ستاره‌های ریز دارد،

حلقه شده دور لیوان چای، طره‌ای از موهایت با آن فر دلفریب، افتاده روی چشمت،

و تو زحمت کنار زدنش را به خودت نمی‌دهی و من مدام باید درون ذهنم درگیر این باشم که آن را از جلوی چشمت کنار بزنم، یا همینطور دیدش بزنم و ته دلم قند آب شود.

مدام باید تصورت کنم ، با فریم‌های تند، تند تر از یک فیلم، خیلی سخت است.

تصورت کنم که توی چشم‌های من نگاه می‌کنی ، لب‌هایت تکان می‌خورد و من هی چشم‌هایم می‌چرخد و نگاهم سر می‌خورد از چشمانت به لب‌هایت و از لب‌هایت به انگشتانت، از انگشتانت به طره‌ی مویت با همان فری که وقتی سرت را با آن حالت کودکانه تکان می‌دهی، بالا و پایین می‌رود و دل من  با  بالا و پایین‌رفتن فر مویت  بالا و پایین می‌رود.

باید تصورت کنم که یک جرعه‌ چای می‌نوشی و لب‌هایت خیس می‌شود، سرخی رژی که روی لبت مالیده ‌ی می ‌‌ماند روی لبه‌ی لیوان و من  وسوسه می‌شوم لیوان چای را از دستت بقاپم  و لبم را درست همانجا بگذارم و جرعه‌ای چای بنوشم و تو لبخندی بزنی و سرت را دوباره تکان بدهی و من باز نگاهم سر بخورد روی همان طره‌ی موی شیطان و همان تکان‌های مواجش …

وقتی دارم اس.ام.اسی که برایم زدی را می‌خوانم، باید تصور کنم نوک انگشت‌هایت را که با طمانینه کشیده می ‌شود روی دکمه‌های موبایل و تو دراز کشیده‌ای و ردی از نور، از لای کرکره‌ی پنجره‌ی  اتاق  افتاده روی نوک انگشتان پایت، که لای هر کدامشان پنبه‌ای گذاشته‌ای و شیشه‌ی لاک را هم، باید تصور کنم که چه رنگی‌ست

و اینبار کدامیکی‌شان را انتخاب کرده ای که بیشتر به ناخن‌های پایت بیاید.

وقتی دارم قدم می‌زنم، توی همان کوچه‌ی باریکی که برایت گفتم، باید تصورت کنم، که کنارم قدم می‌زنی و من می‌شمارم صدای پایت را و نبضت را، از روی فشاری که به دستم که درون دستت  محکم گرفته‌ای و من برای تو زیر لب ترانه می‌خوانم و تو همچنان که همیشه هستی، ساده و معصوم، گوش می‌دهی و در لابه لای ترانه خواندنم  آن جاهایی که دوست داری، دستم را آرام، فشار می‌دهی و من  باز تکرارش می‌کنم و تو لبخند می زنی و من زیر چشمی ، لبخندت ، همان انحنای سرخ رنگپریدهء مرطوب ، را دید می زنم .

باید تصورت کنم ، وقتی که بالشت را ، درخت را ، آسمان را ، حجم خالی بودنت را ، در آغوش می کشم و دست هایم ، همینطور با چشم های باز – نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد – هاج و واج بماند که میان این فرکانس هایی که می رسد از مغز و این چیزی که لمس می شود چرا اینقدر تفاوت وجود دارد و من باز باید تصور کنم که همین که هست و یک جوری سر و ته قضیه را هم بیاورم و چقدر سخت است این سر و ته قضیه ها را یک جوری هم آوردن.

باید تصورت کنم ، نیمه های شب که بیدار می شوم و دست می کشم در حجم خالی کنارم ، که همیشه جای یک نفر خالیست ، و پتو را بکشم رویت که نکند سرما بخوری و یا بپرسم آب نمی خوری و صدای نفس های آرامت را بشنوم که لابه لایش بگویی چرا و من تشنه تر از تو ، یک لیوان آب سرد بیاورم و تو ، با آن موهای ژولیده و چشم های نیمه باز ، نیم خیز شوی و تمام لیوان آب را سر بکشی بدون اینکه بدانی فقط نصف لیوان آب مال تو بود

و من هنوز تشنه ام و من دور از چشم های تو لبخند بزنم و همان چند قطرهء مانده ته لیوان را سر بکشم و فرو بروم در گرمای تنت و موهای ژولیده ات .

به من نگو تو چقدر خیالباف شده ای ،

همین ها را هم که اگر نمی بافتم که الان لخت و عور مانده بودم میان این سرمای خشک تنهایی ها و فاصله ها و نبودن ها و منجمد میشدم آنچنان که گرمای خورشید بودنت هم نمیتوانست یخ هایم را آب کند .

ولی خب ، خدائی اش هم چقدر تلخ است که آدم فقط تصور کند و تصور کند که تصور نمی کند .

حالا تو تصور کن که من آمده ام پیش تو یا تو آمده ای پیش من ، فرقی هم نمی کند ، نشسته ای روبرویم و موهایت را هم کوتاه کرده ای ، چون آنطور که من تصورت کرده ام دوست داری گاهی وقت ها موهایت را خیلی کوتاه کنی ، و دیگر آن طرهء مو هم روی گونه ات نیست و من باز باید در عین بودنت در روبرویم آن طرهء مورا با همان چند فری که آن پایینش خورده تصور کنم

و تو اصلا نمی دانی من دارم به چی فکر می کنم و یک جرعه چای می نوشی و چون رژ لبی هم نزده ای ردی هم بر لبهء لیوان نمی ماند ولی من باز توی تصورم آن اثر سرخ را تصور می کنم ولی در واقعیت لیوان را از دستت می گیرم و جرعه ای چای از همان جایی که تو نوشیدی می نوشم و طعم لبهایت را ، اشتباه نکنی ها طعم رژ را نمی گویم چون من هیچوقت طعم رژ را با طعم لبهایت اشتباه نمی کنم ، می چشم و تو باز نمی دانی که من دارم به چی فکر می کنم و این هم خوب است که تو نمی دانی توی ذهن من چه می گذرد و هم بد .

الان هم دارم تصورت می کنم که از پرچانگی ها و پراکنده گویی های من خوابت برده است و من باز ، آرام پتو را می کشم رویت که نکند خدای نکرده سرما بخوری چون پوست تنت ، توی تصورات من آنقدر لطیف و نازک است که شاید باد همین پنکهء رومیزی من سردش کند و آن حرارت زیر پوستی مطبوعت ، که من دوست دارم در زیر نوازش های ممتد نوک انگشتانم احساسش کنم ، کم شود .

جایی خوانده بودم از تصور تا واقعیت یک قدم بیشتر فاصله نیست و من اینبار اگر بخواهم راستش را بگویم توی واقعیت آنقدر قدم زده ام به امید اینکه برسم به تو ، برسم به واقعیت و نرسیده ام که قدم هایم و قدم زدن هایم راه برده به جاده ای در تصوراتم که دور تا دورش درخت های بلند هست و هوای مرطوب و نم باران و انتهای جاده تو ایستاده ای و برایم دست تکان می دهی و باد می زند زیر گیسوان رهایت و من لبخند می زنم و از همان دور زیر لب به تو می گویم :

– دوستت دارم .

و توی واقعیت ، واقعا هیچ چیز نیست .

هیچ چیز …

مطالب مرتبط

  1. سلام آقاي عبداللهي از خيال پردازيهاي شما خوشم امد برايم آشنا بودند چون خودم هم با همين دقت خيال پردازي مي كنم كاش واقعاً بين تصور و حقيقت يك قدم فاصله بود.

    [پاسخ]

    پویا نعمت‌اللهی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۸۹ ۱۰:۲۸:

    سلام خانم زهرا

    من «نعمت‌اللهی» هستم.

    متنی را که خواندید، از نوشته‌های آقای سلطان‌آبادیان بود که سایت ایشان هم معرفی شده است.
    ممنون

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.