«قصه» یا «حدیث نفس»؟

نویسنده‌ی گرامی کشورمان؛ آقای حسین سناپور؛ در وبلاگ‌شان اشاره‌ی خیلی جالبی به تفاوت مقوله‌ی «حدیث نفس» و«قصه» در حوزه‌ی داستان‌نویسی داشته‌اند که آموزنده است.

این را از یاد نبریم که به قول آقای سناپور؛ اصلاً عجیب نیست که بیش‌تر نویسنده‌ها با حدیث نفس وارد دنیای داستان می‌شوند!

متن کامل این مطلب را در ادامه با هم بخوانیم:

===============

به نظرم اغلب داستان هایی که قصه ندارند، مشکل شان این است که نویسنده بیش از توجه به بیرون به خودش و نفس اش توجه کرده، و آن هم با گفتن شرح حس و حال اش و درونیاتش، و نه ماجراهایی که از سر گذرانده. گفتن ماجراها حتا اگر شخصی باشند، طبعا منجر به قصه های جذاب می شوند، اما گفتن زنده گی روزمره و احوالی که آدم در هر لحظه از سر می گذراند، طبعا چندان ماجرا و قصه یی درست نمی کند.

و باز به گمانم نویسنده هم مثل هر کس دیگر می خواهد حدیث نفس بگوید، از خودش، و احوالش حرف بزند، همدلی بطلبد، خودش را آزاد یا حتا افشا کند. این ها به گمانم میل طبیعی نوشتن است. همان طور که در آماتوری ترین شکلش خاطره می نویسیم و دفتری را با گفتن افکار و شرح زنده گی روزانه مان پر می کنیم. این میل طبیعی هر نویسنده یی است به گمانم. اما چه می شود که کسی قصه گو می شود، و یا در بهترین حالتش نویسنده یی حرفه یی؟

به نظرم فقط در حرفه یی نوشتن است که یاد می گیریم به عنوان نویسنده خودمان را پنهان کنیم در لابه لای ماجراها و شخصیت ها، و حدیث نفس مان را چنان بگوییم که حتا خودمان هم متوجه گفتن این حدیث نفس نشویم. یعنی خیال کنیم داریم یک سر از دیگران می گوییم.

نویسنده ی حرفه یی یاد می گیرد که از خودش و احوالاتش دور شود و به دیگران و ماجراهاشان و حدیث نفس شان نزدیک شود. داستان آن ها را بنویسد و نه داستان خودش را. آن جا است به گمانم که از حدیث نفس گویی صرف دور می شود. چون دیگران را در ماجرا می بیند، برخلاف خودش، که چنان نزدیکی یی با نفس خودش دارد که آن را فقط خوب می شناسد و چه بسا اصلا ماجراهای خودش را نمی بیند. یعنی به نفس خودش نزدیک است و از ماجراهای خودش دور.

در دیگران اما به ماجراهاشان می تواند فکر کند و نزدیک باشد و فقط از این طریق است که می تواند حدیث نفس شان را بگوید. به خصوص در لحظات اوج احساسی شان. طبیعی است که در چنین احوالی ناخودآگاه حدیث نفس خودش را هم می گوید. این ها البته از نویسنده ی حرفه یی، یا دست کم، نویسنده ی قصه گو برمی آید که به ماجرا توجه دارد و به دیگران.

به گمان من عجیب نیست که نویسنده ها ابتدا با گفتن حدیث نفس خودشان شروع کنند، چه با قصه و چه بدون آن. و اگر قصه یی هم داشته باشند، حتما موفق هم خواهند شد. نفس خودشان را خوب می شناسند و خوب نشانش می دهند، قصه هم آن را جذاب می کند. پس حتما داستان خوبی خواهند نوشت. اما  چنین نویسنده یی اگر در داستان بعدی اش هم باز بخواهد حدیث نفس بگوید، احتمالا قصه ی جذابی نخواهد داشت. اگر هم بخواهد قصه ی دیگران را بگوید، باید حدیث نفس آن آدم ها را خوب بشناسد.

دو دلیل شکست نویسنده هایی که در کارهای اول شان موفق بوده اند، به نظرم همین است. یا ادامه همان حدیث نفس گویی، بدون آن که دیگر قصه جذابی داشته باشند، یا قصه ی جذاب پیدا کردن بدون آن که نفس شخصیت هاشان را بشناسند.

و چاره ی این ها هیچ نیست مگر مثل یک نویسنده ی خوب و حرفه یی در دیگران و پیرامون کاویدن و هم پیداکردن قصه و هم فهمیدن شخصیت های قصه و نفس شان. و این ها است که به گمانم کسی را نویسنده ی حرفه یی می کند و مقبول، و کسانی دیگر را نه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.