بلوغ رابطه

این نوشته را در گودر دیدم که از این‌جا برداشته شده است.

به نظرم متن خوب و پخته‌ای است. گفتم همین‌جا هم منتشرش کنم.

=========================

گاهی آدم ، مبحث تئوری یک کانسپتی را می داند هرچند در عمل مثل یک نوع آهو در شکلی از گُلزار گیر می کند ! یعنی در عمل و مکانیک یک جریانی خوب نیست ولی شعارهای منجر به انجام آن عمل را خیلی خوب می داند .

امروز من مایلم مقداری در مورد تئوری بلوغ رابطه برای شما بنویسم . این مقدمه را هم نوشتم که صحه بگذارم که خودم هنوز به آن مراحل خیلی معنوی و علو درجات نرسیده ام هرچند که ایده های خوبی دارم در این مورد .

در فیلم فریدا ، یک صحنه ای هست که اگر دست من باشد هر روز می گذارم از همه شبکه های تلویزیونی پخش بشود .

فریدا در اثر یک حادثه مدتها بی حرکت و فلج توی تخت بوده و علیرغم فرم زیبای بدنش خط عمیقی از یک زخم سرتاسری روی بدنش دارد . بار اولی که بعد از مدتها با محبوب ترین مرد زندگیش تنها می ماند ، بار اولی که دارد دکمه های لباسش را باز می کند ، انگار که مانده زیر سنگینی آوار ، همه عضلاتش منقبض ، شانه هایش خم ، چشمهایش دو دو زنان می گریزند و صورتش پر از یک شرم دلخراش انگار که بی پناه ترین صورت دنیا .

نگاه مشتاق مرد را می بیند و از نشان دادن بدنش می ترسد . وقتی دامنش کنار میرود ناخودآگاه دستش می رود روی جای زخمها . مرد نگاهش می کند ، می چرخاندش . به جای زخمها خیره می شود . و بعد سر تا سر رد زخم را می بوسد .

جوری می بوسد که دیگر صورت فریدا ، انگار آسوده ترین صورت دنیاست . ایمن ترین کودک که می داند هر چقدر که لباسهایش گلی بشود و توپش از حصار رد بشود و مدرسه اش دیر بشود ؛همیشه یک آغوش بزرگ امن هست که همه جوره پذیرایش باشد .

من فکر می کنم بلوغ یک انسان در یک رابطه بالغ درست در همان لحظه ای شکل می گیرد که آدم نخواهد بهترین باشد و وانمود کند که بهترین است .

آدم نخواهد در صدر سایر انتخابهای محتمل و نامحتمل جهان بنشیند . باور کند که زندگی واقعی روی زمین متوسط تر از آنست که هر کسی بخواهد توی یک چیزهایی کم نیاورد یا این کم آوردگی را یک جوری بپوشاند که پیدا نباشد .

باور کند که نباید به خاطر آنچه که هست و مسئول به وجود آمدنش نیست ، آنچه نیست و بضاعت بودنش را نداشته ، آنچه مرتکب شده یا نشده و از انجام یا عدم انجامش پشیمان است ، سرزنش شود .

می گویم بیاییم خودمان را با یک ملکه زیبایی یا هنرپیشه برتر سال یا برنده جایزه بهترین لبخند ده سال گذشته یا دانشمند موفق اسکار به دست یا مدیر جوان و ثروتمند بزرگترین شرکت معماری منتهن مقایسه کنیم . اوه خیلی چیزها را کم داریم .

پیشنهاد می کنم اما هی یادمان نرود که همه این آدمها در خلوتشان یک آدم معمولی با پاشنه آشیلهای مخصوص خودشان و با بدبختی های مخصوص خودشان و با دندان خراب و پر شده و جای جوش کنده شده و موی زائد سوزانده شده و سوتی های ابلهانه خودشان هستند .

از پول و موفقیت و زیبایی (گیرم غیر فوتوشاپی ) کدام آدمی ایده آل ماست ؟ در مورد کی فانتزی داریم و در اوج قله دست نیافتنها ایستاده ؟ همان آدم آقا یا خانم را بگذاریم که دو روز حمام نرود و مقدار خوبی تعریق و تعرق کند و وکس و اپیل نکند و مسواک نزند و یک هفته پول نداشته باشد . بعد دیگر ایده آلی نیست که بشود برایش فانتزی ساخت …

من فکر می کنم ما باید خودمان فانتزی خودمان باشیم . بعد برگردیم و به طرف رابطه مان بگوییم : ببین ، من فلان کار را بلد نیستم ، در فلان مهارت به شدت خنگم ، زیر بغلم یک اسکار دلخراش دارم ، برعکس سایز بسیار قابل قبول باسنم که دیدنش توی شلوار جین تو را خیلی به هیجان می آورد ،

پاهایم بسیار لاغر و استخوانی هستند و دامن به من نمی آید ، زیر گلویم پر از موهای زائد است ، قدم خیلی کوتاه است به این پاشنه های ده سانتی نگاه نکن ، دست فرمان رانندگیم مثل اینست که یک بچه پنج ساله توی شهر بازی فرمان ماشین برقی را می چرخاند ، هیچ زبان خارجی نمی دانم ، دستپختم اصلا شبیه مائده های بهشتی مادرت نیست ، این تکه از موهایم را که کنار بزنی ، زیرش تقریبا مرا کچل خواهی یافت ،

روی کمرم جوشهای قرمز بدرنگ دارم ، صافی و قلنبگی با پترن هالیوودی ندارم و عمل جراحی هم نمی کنم که در بیاورم ، در کودکی یک تصادف دلخراشی کرده ام و از بالای کتف تا انتهای ران سمت چپ بدنم جای جوش خوردن نهصد و شونصد بخیه است وقتی لخت بشوم شوکه نشو، در یک خانواده ای به دنیا آمده ام که به شدت در مضیقه بودیم برای خریدن تلویزیون رنگی ، دو چرخه ، یخچال و برای همین است که خیلی از عدم امنیت مالی می ترسم ،

من فرزند خوانده این آدمهایی هستم که می بینی پدر و مادر واقعی ام را نمی شناسم متاسفانه ، در نوجوانی ام دستگیر شده بودم به دلیل همرا داشتن مقداری علف و این را پنهان نمی کنم که آدم عاصی سرکشی بودم خیلی مدت ، صد و پنجاه بار توی زندگی توی پوزم خورده و غرورم خاکمالی شده ، تنها بودم ، خوشحال نبودم ، موفق نبودم ، … و الی آخر .

بلوغ انسان در یک رابطه بالغ درست در همین لحظه هاست . لحظه هایی که ضعفهایش را نپوشاند و از این عریانی خجالت نکشد اصلا . چون می داند که برای همانی که دارد خودش را عریان می کند در هر شکلی عزیز باقی خواهد ماند .

می داند همانی که دارد برایش عریان می شود هم داستانها و پاشنه آشیلها و کمی هایی دارد از همین دست . از همین شکل . از همین جنس .

معیار بلوغ یک رابطه هم به گمانم درست همینجاست .

قدر و قیمت یک آدم بالغ در یک رابطه بالغ معلوم می شود و لاغیر .

رابطه بالغ است وقتی که تو همه ضعفها و ندانستنها و عدم مهارت هایت را نشانش می دهی و خطیر و شکننده و خط کش به دست نمی شود . از دوست داشته شدنت کم نمی شود و در معرض مقایسه با بهتر از خودت قرار نمی گیری . از نشان دادن جاهای خالی زندگیت پشیمانت نمی کند .

مطمئنی که به ازای هر چیزی که در استاندارد عمومی امروز می تواند خوب نباشد ، رابطه دارد یک محبت و توجه خاصی را مبذول همان چیز می کند جوری که هرنقصان و زخم و کمبود و نبودی ، اهمیت خودش را از دست می دهد . آنقدر خودش و نیرویش و بقایش مهم هست که هر چه کم و کاست را به حساب نمی آورد . چه جور بگویم ؛ داخل آدم حسابشان نمی کند .

یک دیدگاه برای ”بلوغ رابطه

  1. پویا جان مطالب بالا روی من خیلی تاثیر گذاشت .متاسفانه ما انسانها و مخصوصا ما ایرانی ها خیلی در مورد ظاهر افراد قضاوت میکنیم(ظاهر فیزیکی)در نتیجه روابط نا بالغ در بین ما جای بیشتری داره.و برای این که بتونیم به ظاهر رابطه خوبی با دیگران داشته باشیم سعی میکنیم نواقص خود رو پنهان کنیم.

    [پاسخ]

  2. مطالبتون جالب بود، خیلی مونده تا از قالب شعار دربیاد…
    می دونید بدترین قسمت قضیه چیه؟
    اینکه آدم به اون بلوغ رسیده باشه، ولی جامعه نه!!
    اون وقت چی میشه… هیچی آدم کاستی هاشو ضعف نمی دونه به قولی هر چی هست رو می کنه…
    اون وقت آدم ها نابالغ به کاستی به دید فرصت های تحقیر نگاه می کنند… و اون آدم بالغ چقدر می تونه تحمل کنه که بالغ بمونه!!
    امیدورام یک روز همه ی ما به اون بلوغ برسیم که یاد بگیریم کاستی های بقیه رو کاستی نبینیم!

    [پاسخ]

    پویا نعمت‌اللهی پاسخ در تاريخ مرداد ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۲:۰۱:

    سلام

    به نظرم این استدلال شما کمی صحیح نباشه.

    تغییر در اجتماع، به‌واسطه‌ی تغییر شخصی افراد حاصل می‌شه.

    ما وظیفه‌‌مان این است که این دیدگاه‌ها را در خودمان تقویت کنیم.

    جامعه هم به‌تدریج نسبت به اصلاح رویکرد خودش اقدام می‌کند.

    به هر حال ممنون از کامنت شما

    [پاسخ]

  3. سلام پويا جان :
    مطلب خيلي جالبي …. ياد
    سخنی زیبا از پائلو كوئیلو افتادم كه ميگه:

    انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند.
    با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.
    در سبد جلو, صفات نیک خود را مى‌گذاریم.
    در سبد پشتی, عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم.
    به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.
    بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم،غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد

    [پاسخ]

  4. پویای عزیز تولدت مبارک.پویای عزیز تولدت مبارک.پویای عزیز تولدت مبارک.پویای عزیز تولدت مبارک.پویای عزیز تولدت مبارک.پویای عپویای عزیز تولدت مبارک.زیز تولدت مبارک.پویای عزیز تولدت مبارک.پویای عزیز تولدت مبارک…………………….

    [پاسخ]

  5. اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط

    [پاسخ]

    پویا نعمت‌اللهی پاسخ در تاريخ مرداد ۳۰ام, ۱۳۹۰ ۹:۴۶:

    سلام

    منظورتان را متوجه نشدم!

    [پاسخ]

  6. بازتاب: خیالِ خواب » بایگانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.