چند نکته در مورد «بیکاری» با رئیس‌جمهور آینده

امروز شنبه است و احتمالاً تکلیف رئیس‌جمهور کشورمان روشن خواهد شد.

در دوران تبلیغات، شاهد بودیم که کاندیدادها شعارهای تبلیغاتی زیادی با محوریت حل معضل اشتغال می‌دادند.

یادداشت روز پنج‌شنبه‌ی من در روزنامه‌‌ی اعتماد به این موضوع اختصاص دارد که آیا این شعارها در حوزه‌ی اقتصادی، تا چه اندازه  قابلیت‌های  اجرایی دارند؟

یادداشت را می‌توان از این‌جا هم دید:

========================

این روزها نامزدهای ریاست‌جمهوری، مکررا درباره معضل اشتغال صحبت کرده و مبارزه با  یکاری را یکی از اولویت‌های اساسی خود در حوزه اقتصاد معرفی کرده‌اند.

بعید است کاندیداهای فوق آگاه نباشند که اساسا «بیکاری» فی‌نفسه یک «عامل» نیست بلکه راسا یک «معلول» است.

باید دانست که در ساختار موجود، مبارزه با بیکاری، می‌بایستی در چند جبهه صورت بگیرد و از این حیث مقولاتی چون اصلاح مناسبات بین عوامل نیروی کار (همین قانون کار فعلی)، رویکردهای ناظر بر تشویق سرمایه‌گذاری، بهبود فضای کسب‌و‌کار، انعطاف‌پذیری حداکثری روابط کار و بسترسازی مناسب برای توسعه اشتغال را می‌توان از جمله کانون‌های حمله به بیکاری قرار داد.

این در حالی است که مقام معظم رهبری، رئوس سیزده‌گانه برنامه‌های اشتغال را به روسای قوا ابلاغ کرده‌‌اند (+)

بدیهی است سیاست‌های سیزده‌گانه به عنوان سند بالادستی از اهمیت فراوانی برخور‌دار است و کلیه اصلاحاتی که قرار است در راستای بهبود وضعیت اشتغال اعمال شود نیز در ذیل همین سیاست‌های ابلاغی قابل تعریف خواهد بود.

از آنجا که ساده‌ترین راه برای تبیین شرایط آرمانی مورد نظر کاندیداها آن است که وضعیت موجود را ملاک قیاس قرار بدهند و همچنین از آنجا که آسان‌ترین محمل جهت تبیین شرایط نابسامان فعلی، همانا اشاره به «نقاط ‌ضعف ساختاری» و «قانونی» شرایط و فضای اقتصاد کار است؛ لذا شاهد هستیم که عمده کاندیداها به صورت عیان، اشارات مفصلی ناظر بر مشکل بیکاری در کشور داشته و وعده‌هایی دال بر اصلاح قوانین کار و ریشه‌کن‌کردن بیکاری می‌دهند. در این رابطه ذکر نکاتی لازم به‌نظر می‌رسد.

اساسا معضل بیکاری، یک معضل چندوجهی و پیچیده است.

unemploy

نرخ بیکاری متاثر از عوامل عدیده و درهم‌تنیده‌یی است که صرفا یک قسمت از آن تحت اصلاحات قانونی (شاید مثلا از طریق قانون کار)، قابل‌ گره‌گشایی است. به همین خاطر است که در سیاست‌های سیزده‌گانه رهبر معظم، طیف گسترده‌یی از نظام‌مندی‌ها (از آموزش و فناوری و نظام جامع اطلاعات بازار کار گرفته تا بحث سرمایه و منابع مالی و هماهنگ‌سازی و پایداری سیاست‌های پولی و مالی و ارزی و تجاری و غیره) مورد توجه قرار گرفته‌اند.

در این میان به نظر می‌رسد عبارت «هماهنگ‌سازی و پایداری» در سیاست‌های اقتصادی مذکور، یکی از کلیدهای اصلی فهم وضعیت بیکاری بوده و بهتر آن است که کاندیداهای ‌محترم، به جای ارائه تصاویر «مطلوب» و «دست‌نیافتنی» خود، در پی جست‌وجوی مصداق‌های ‌بارز این وضعیت ناهماهنگ و ناپایدار بوده تا از این رهگذر، بتوانند به درستی و از راه مناسب به جنگ این معضل بروند.

برای مثال متولیان سیاست‌های مالی بارها از بانک مرکزی (به عنوان متولی سیاست‌های پولی) انتقادهایی کرده‌اند. این مورد گواه آن است که سیاستگذاران اقتصادی در دولت‌های آینده، می‌بایستی در جست‌وجوی آن دسته از تطبیق‌های واقعی باشند که صرفا از محل همسازی حاصل می‌آید.

به بیان دیگر، باید این سوال را از کاندیداها مطرح کرد که در وضعیت مورد نظر آنها، آیا می‌توان ادعا کرد که منظومه‌ی سیاستگذاری‌‌های آنها قادر خواهد بود که برآیند مطلوبی از کنش‌های بازار و فعالان اقتصادی را برانگیزد؟ در این رابطه توجه به تجربه‌های دولت فعلی و مواردی نظیر نرخ ارز و قیمت طلا و سکه و… می‌تواند راهگشای خوبی باشد.

این در حالی است که با وجود این طیف گسترده از ناهماهنگی‌ها، بارها وزیران کار در دولت‌های نهم و دهم اعلام کرده‌اند که رویکرد وزارتخانه همانا تشویق سرمایه‌گذاری است.

ارتباط این دو پدیده را می‌توان بدین شکل تعریف کرد که افزایش سرمایه‌گذاری باعث افزایش تورم می‌شود. در این وضعیت، تقاضای اسمی نیروی کار (و همچنین عرضه اسمی آن) هم رو به افزایش می‌‌گذارد که به‌خاطر سنگین‌تر بودن تقاضای کار (به‌نسبت عرضه)، در نهایت افزایش اشتغال پدید می‌آید که تولید کل را هم در اقتصاد افزایش می‌دهد.

اما نباید غافل بود که چنین سیاستی، رنگ‌ و‌ بوی تورمی دارد و باز هم این سوال مطرح است که اولویت‌های اقتصادی در دولت‌های این کاندیداها چگونه تعریف می‌شوند.

اینجاست که نقش و اهمیت «هماهنگ» و «پایدار» بودن سیاست‌ها مشخص می‌شود.

افزایش سرمایه‌گذاری بخش خصوصی (یا افزایش هزینه‌های دولت) تنها وقتی تورم‌زا می‌شود که این افزایش‌ها به‌واسطه افزایش مشابهی در میزان پس‌اندازها و مالیات‌ها خنثی نشود. واقعیت این است که مکانیزم بازار، لزومی برای تعادل بین پس‌اندازها (داوطلبانه) در نزد مردم و «سرمایه‌گذاری بخش خصوصی» را نمی‌بیند.

از سوی دیگر دقت داریم که ازدیاد تقاضای کل، قادر به ایجاد فشارهای تورمی است. این تورم شاید سهمگین نباشد، ولی قابلیت استمرار دارد و چه‌بسا همین افزایش تقاضا هم به شکل موثری به ازدیاد قیمت‌ها دامن بزند.

به طور کلی این کاندیداها باید به روشنی و صراحت بیان کنند که هنگامی که تا این اندازه از اقتصادی حرف می‌زنند که «اولویت اشتغال دارد»؛ آن‌وقت در این صورت چه راهکاری برای پرهیز از «تن‌دادن به سیاست‌های پولی انبساطی» دارند؟

آیا این کاندیداها آگاه هستند که برای مقابله با بیکاری، باید مجموعه پیچیده‌یی از سیاستگذاری‌ها را مورد توجه قرار دهند؟ و آیا می‌دانند که چنین نخواهد بود که با اصلاح چند تبصره و ماده یا صدور بخشنامه‌های دستوری، بتوان به جنگ این معضل رفت و آن را به زانو درآورد؟

صبوری

چند روز پیش در مجلسی بودم  ….  یکی دو تا از  آشناهای جوان‌مان هم حضور داشتند.

یکی‌شان را خوب می‌شناختم …  جوان تحصیل‌کرده‌ و  خوش‌تیپی است …. خانواده‌‌ی تحصیل‌کرده و  آبرومند و  تقریباً ثروتمندی هستند … خودش هم گرایش‌های سیاسی و فرهنگی و فکری خوب و  مترقی‌ئی دارد …  مشکل مالی و پولی و اقتصادی و اخلاقی ندارد و کلاً  به قول خودمان «آدم حسابی» است.

ارتباط زیاد و گسترده‌ای نداریم  …. کلاسیک و گاهی ای.میل و اس.ام.اس و دیدار در محافل و عروسی‌ها و مهمانی‌ها …. پایه‌ی بحث‌های سیاسی و  فلسفی و ادبی است.

دورادور می‌دانستم به دختری تعلق خاطر دارد … خانواده‌ی دختر هم مثل خانواده‌ی خودشان آبرودار و تحصیل‌کرده و ثروتمند هستند … اما  گویا شرط و شروطی در بین هست که دقیقاً نمی‌دانم چیست …  فقط می‌دانم که این دو را کمی از هم دور نگه داشته‌اند …

از قضا خانواده‌ی دختر (و ایضا! خود دختر خانم) هم کمی تا قسمتی مذهبی و بفهمی‌نفهمی اندکی متعصب هستند …

به هر حال  فکر می‌کردم حکایت دوری و  صبر و  تحمل و این‌جور چیزها  است …

========

توی همین مجلس، کمی با  این پسر گرم گرفتم … سر درددل‌اش باز شد … از محدودیت‌ها گفت و مصائب عاشقی و فرهنگ‌ها و آدم‌های نیمه‌‌متعصب …

گفتم خب! از این چیزها در  رابطه‌های احساسی پیدا می‌شود …

ادامه داد و گفت که عاشق دخترک است اما به‌عنوان یک مرد (البته از نوع خوش‌تیپ و سالم و پولدار) نیازهایی دارد و این‌که چرا بعضی‌ها  نمی‌فهمند که باید نیازهای او  را در این سن  برآورده کنند …

گفتم که باید صبوری کند … مزه‌ی عشق به همین تشنگی‌ها است …

گفت که این استدلال را قبول  ندارد ….  از  چند تا از رابطه‌های موازی  خودش با  چند  مادینه‌ی مختلف  برایم تعریف کرد …. و  از کیفیت و کمیت آن‌ها ….

سعی کردم بی‌تفاوت نشان بدهم تا توی ذوق‌اش نخورد ….

به او گفتم که چگونه ممکن است که «عاشق» دخترک باشد؛ اما باز هم دل به رابطه‌های جسمی و جنسی دیگر بدهد؟

گفت که دخترک را واقعاً دوست دارد؛ اما  نسبت به فشار عریزه هم تاب تحمل ندارد …  گفت که اگر دخترک تن به  همان رابطه‌ها بدهد؛ حاضر است همه را ول کند و فقط به رابطه‌های ساده و غیرپیشرفته  بسنده کند …

مجلس تمام شد … و  مدتی است که دارم به این فکر می‌کنم که چه بلایی بر سر آن  صبوری‌های افسانه‌‌ای  آمده است؟

چرا این نسل جوان‌های امروزی حاضر نیستند در  شرایط غیرمتعارف حتی همدیگر را محک بزنند و در تمام این مدت در تمنای وصال بمانند و در راه عشق‌شان پرهیز کنند؟

به قول سعدی علیه‌الرحمه:

گفت سعدی «صبر کن» یا «سیم و زر ده» یا «گریز»
عشق را یا «مال» باشد یا «تحمل» یا «سفر»

یک راهکار برای رهایی از دست کتاب‌هایی که دوست‌شان نداریم

یکی از مشکلات قشرهای کتاب‌خوان این است که چگونه از این همه کتابی که دارند، نگهداری کنند.

معمولاً این آدم‌ها  مدام در حال خرید کتاب هستند. یعنی «ورودی کتاب‌خانه»  در حال ازدیاد است؛ حال آن‌که «خروجی» اندکی دارند.

در کنار این‌ها، باید به معضلات آپارتمان‌نشینی و  فضای اندک برای کتاب‌خانه هم اشاره کرد.

این مورد را با دایی عزیزم؛ آقای حمید نعمت‌اللهی درمیان گذاشتم.

خب! اگر من امروزه به کتاب و ادبیات علاقه‌مند هستم، دلیل‌اش وجود آدمی مثل حمید نعمت‌اللهی در فامیل است.

حمید نعمت اللهی متولد ۱۳۲۶ سال‌ها مدرس دانشکده هنرهای دراماتیک، دانشگاه آزاد و  مؤسسه عالی سوره  در حوزه‌های تئاتر و ادبیات نمایشی و ادبیات داستانی بوده  است.

hamid nematollahi

او  در سال ۱۳۵۶ نمایشنامه ای از ماکسیم گورکی به نام «واساژ لز نووا» را ترجمه کرد که از سوی «انتشارات حقیقت» به چاپ رسید. کتاب کرکس‌ها نیز از همان نویسنده و با ترجمه ایشان نیز به چاپ رسیده است.

نعمت‌اللهی سال‌ها در نشریات مهم ادبی نظیر  «کلک» هم در  مقام نویسنده  و  ویراستار  و  عضو هیئت تحریریه  فعالیت داشته است. علاوه بر این‌ها چندین نمایش‌نامه و  کتاب شعر نیز ترجمه کرده و  ترجمه‌ای از اشعار شاعران جهان و یک مجموعه شعر از سروده‌های خود را در دست چاپ دارد.

اما راه‌کار ایشان برای حل مشکل فضای کتاب‌خانه، بسیار جالب است.

ایشان اصرار داشتند که الزاماً قرار نیست  همه‌ی کتاب‌هایی را که می‌خریم، دوست داشته باشیم. حتماً برای شما هم پیش آمده که  کتابی را خریده‌اید، اما  فقط چند صفحه از آن را خوانده‌اید و به دلایل متعدد، آن را کنار گذاشته‌اید (مثلاً گیرایی لازم را نداشته … و یا  با نثر نویسنده یا مترجم  ارتباط نگرفته‌اید و … دلایل خیلی زیاد دیگر).

حمید می‌گوید کتاب‌هایی را که دوست نداریم، قاعدتاً نباید در کتاب‌خانه‌مان نگهداری کنیم.

قشر فرهنگی و کتاب‌خوان، به «کمیت» کتاب‌خانه‌اش کاری ندارد و بلکه  دغدغه‌های کیفی دارد.

بنابراین طی یک اقدام جمعی می‌توانیم با هماهنگی‌های قیلی، در یک مکان مشخصی قرار بگذاریم … بعد همه‌ی افراد این گروه؛ تمامی کتاب‌هایی را که چندان چشم‌شان را نگرفته  روی سینی می‌‌گذارند. مشخص است به دلیل  تفاوت سلایق، عمده‌ی این کتاب‌ها بر روی زمین نخواهند ماند … ممکن است آن کتابی که برای من جالب نبوده، برای یکی دیگر  جالب باشد …. و البته برعکس ….

در همین جلسه‌ها، کتاب‌های‌مان را  مبادله می‌کنیم یعنی در  پایان هر جلسه، ما نه تنها کتاب‌هایی را که دوست نداشته‌ایم مبادله کرده‌ایم، بلکه  موفق شده‌ایم بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای، چند تا کتاب خوب هم صاحب شویم.

به هر حال اگر بتوانیم چنین دوره‌هایی بگذاریم؛ آن وقت علاوه بر این‌که  کتاب‌خانه‌ی ما از حجم متناسب‌تری برخوردار خواهد شد؛ آن‌گاه کیفیت کتاب‌هایمان هم  ارتقا می‌یابد.

به نظرم اگر حداقل ۵  کتاب‌خوان اعلام آمادگی کنند، آن وقت می‌توانیم اولین جلسه را  برگزار  کنیم.

من بالشخصه آماده‌ام که اولین دوره را در منزل خودم برگزار کنم.

اکر کسی از آشنایان و غیرآشنایان تمایل به برگزاری این جلسه‌های مفید را داشت؛ همین‌جا خبر بدهد. امیدوارم بتوانیم به نتیجه‌ی مطلوبی برسیم.

چه کسی مسئول است؟

یادداشت امروز من در روزنامه‌ی تابناک به این مسئله اشاره دارد که چرا همه‌ی نامزدهای انتخابات ریاست‌جمهوری، به این حد با جسارت  و بی‌پروایی به نقد سیاست‌های اقتصادی دولت مشغول هستند؟

چه اتفاقی افتاده که این افراد تا به این اندازه  به تبعات نامطلوب  وضعیت اقتصادی  کشور علاقه‌مند شده‌اند؟

و آیا این افراد تا کدام اندازه در بروز وضعیت فعلی، مقصر هستند؟

@@@@@@@@@@@@@@

این روزها بیش‌تر  افرادی که وارد عرصه‌ی  مبارزات انتخاباتی شده‌اند، به صورت عریانی به نقد اوضاع اقتصادی کشور  مشغول هستند.

صرف‌نظر از هرگونه تعلق خاطر حزبی  و  سیاسی، ذکر نکاتی در این زمینه لازم به نظر می‌رسد.

شکی نیست که دولت نقش پررنگی در این آشفتگی‌های اقتصادی داشته است. اما باید این سؤال را مطرح کرد که  چرا  تقریباً  تمامی نامزدها به این وجهه‌ی خاص از اقدامات دولت اشاره کرده و از منظر اقتصادی به تخریب دولت دست می‌زنند.

همان‌گونه که اشاره شد، نمی‌توان و نباید از نقش دولت در این بی‌سامانی‌ها به سادگی عبور کرد. اما این‌که تمامی شرایط و کلیت نظام اقتصادی نامتعادل فعلی را به گردن دولت بیندازیم، آن‌گاه مسلماً راه به خطا برده‌ایم.

به نظر می‌رسد این نامزدها (از هر طیف و گروه و دسته و حزب و جبهه و …) چندین هدف را در ذیل این تخریب‌های گسترده دنبال می‌کنند.

مهم‌ترین و اولین هدف آن است که ساختار موجود لامحاله تبعاتی را به دنبال دارد که طیف زمانی آن به سال‌های آینده هم کشیده خواهد شد. بنابراین  باید از همین الان آمادگی ذهنی و روانی لازم برای هرگونه  پیامد حاصل از مناسبات اقتصادی ناشی از سوءمدیریت این رؤسای جمهوری احتمالی در نزد مردم پدید آید.

به عبارت دیگر،  هر مشکلی که در حوزه‌ی اقتصادی در دوران  رئیس جمهور بعدی پیش بیاید، مسلماً  بر گردن دولت احمدی‌نژاد  خواهد  بود و  رئیس‌جمهور آتی قاعدتاً در حال راست‌و‌ریست‌کردن  آثار سوء  مدیریت اقتصادی دروان پیش از خود  است.

نکته‌ی مغفول  اینجاست که عمده‌ی افرادی که هم‌اکنون به منتقدان اقتصادی دولت تبدیل شده‌اند، به نوعی به اندازه‌ی تصمیم‌سازان فعلی مقصر بوده‌اند؛ چرا که در «تقنین» این عملکرد اقتصادی نقش داشته و یا از اجراکنندگان آن بوده‌اند و  یا حداقل این‌که بنا بر هر دلیل دیگر، از آن تصمیم‌ها حمایت کرده‌اند.

ahmadi

معلوم نیست که چرا در مقطع فعلی، این افراد صاحب این همه «انتقاد» و «حرف‌های نگفته» و «نظرات کارشناسی» شده‌اند؟

مآلاً ساختارهای کنترلی هم قادر نبوده‌اند تا  نقش  خود را  حداقل از  منظر  کنترل‌های داخلی در سیستم دولت، به خوبی انجام دهند (مانند نامه‌نگاری‌های اخیر بین دولت و یک سازمان نظارتی). دلیل بروز این وضعیت آن است که ایرادات موجود، جنبه‌های «شکلی» و «صوری» دارند و طرح آن‌ها بیش‌تر  معطوف به اهداف سیاسی است تا اقتصادی و فنی (زیرا خود همین افراد، عموماً  نقش‌های تعیین‌کننده‌ای برای اجرای همان سیاست‌ها داشته‌اند.

آن‌چه که معلوم است این‌که نقدهای فوق؛ راهگشا هم نیست که البته به نوبه‌ی خود دو دلیل عمده دارد.

دلیل اول این‌که خود دولت با تک‌روی‌، عملاً راه را بر هرگونه نقد بسته است

و دوم این‌که  انتقادها، بیش‌تر معطوف به جنبه‌های غیرتحلیلی بوده و با هدف ارائه‌ی رهنمود نبوده است.

این مسئله از  این دیدگاه  مهم است  که بعید بدانیم خود دولت به تاثیرات سیاست‌های خود آگاهی نداشته باشد. بنابراین مهم‌تر  از اصل «انتقاد» این است که  بفهمیم دولت به کدام دلیل رو به سمت سیاست‌های نامناسب رفته است (اختصاصاً سیاست‌های انبساطی؛ چه در حوزه‌ی پولی و چه در حوزه‌ی مالی)

عمده‌ی نامزدهای موجود، از ارائه‌ی تحلیل استقبال نمی‌کنند؛ چرا که هریک به نوعی در  به‌ثمر رسیدن آن‌ها نقش داشته و اکنون که کمیت و کیفیت این سیاست‌ها زیر سؤال رفته است، سعی دارند  از آن‌ها و مجریان آن‌ها فاصله بگیرند.

اکنون دیگر شکی نیست که برخی سیاست‌های دولت، واقعاً نسنجیده بوده است. برخی سیاست‌ها هم شتاب‌زده بوده و برخی هم  از تناقضات رنج می‌برند (هرچند نمی‌‌توان منکر سیاست‌های درست و منطقی هم بود).  این راهکار عملاً اندازه‌ی انتظارات مردم را از دولت بالا برده است. بدین ترتیب در مقاطعی هم که مشکلاتی بروز کرده است، آن‌گاه دولت هم به هر شکل ممکن سعی در مخفی‌سازی آن داشته است و یا آن را به طور کلی در خارج از محدوده‌ی نظارت خود قلمداد کرده و دیگران را مسئول آن معرفی کرده است.

نمونه‌ی بارز  این وضعیت را باید در همین قانون هدقمندسازی یارانه‌ها جست‌و‌جو کرد. سینه‌چاکان  هدفمندسازی، در دقاع از این قانون خطابه‌ها بیان می‌کردند، ولی به تدریج با یکسویه‌نگری‌های دولت، به تدریج راه خود را  جدا کردند و  امروز هم در سخنرانی‌های انتخاباتی خود، به آشکاری می‌گویند که این شیوه‌ی هدفمندسازی، اصلاً  همانی نبوده که  مد نظر آن‌هابوده است.

به هر تقدیر، سخن‌گفتن و انتقاد کردن از دولت در  این روزها تبدیل به سنتی شده است که هرکدام از نامزدها سعی در ربودن گوی سبقت از بقیه دارند.

باید دانست که نقد منفی، کار چندان سختی نیست. اما  چه کسی می‌تواند با قاطعیت بیان کند که اگر جای احمدی‌نژاد بود، می‌توانست تصمیم بهتری از او بگیرد؟

وحشتِ خوبِ آگاهی

برای انجام کاری نیاز به استفاده  از  نظرات یک کارشناس (به صورت  parallel  opinion)  داشتم.

البته خودم از پس کار برمی‌‌آمدم  …  اما گفتم اگر یک نفر دیگر هم کنارم داشته باشم، می‌توانم نظر دقیق‌تری بدهم …

خب! راستش برای آن  مشاوره، پولی نمی‌گرفتم و بالطبع نمی‌توانستم  به آن کارشناس موازی هم  پولی بدهم.

حجم کار هم حدود  یک ساعت  شرکت در جلسه  و  استماع یک‌سری توضیحات و سپس یک جمع‌بندی  ۱۵  دقیقه‌ای می‌شد (یعنی کلاً  چیزی حدود  ۲  ساعت وقت) 

شخص خاصی را هم  درنظر نگرفته بودم اما  به صاحبکارم گفتم که باید یک‌جوری  خدمات آن کارشناس را جبران کنی.

صاحبکار حاضر شد تسهیلاتی  در قالب ارائه‌ی  یک سبد کالای فرهنگی  (که  غیر نقدی بود)  برای او فراهم کند که ارزش آن به قیمت‌ جاری حدود ۱۰۰ هزار تومان می‌شد.

حالا که حق‌الزحمه‌ی کارشناس موازی  مشخص شد، به سراغ چند نفر رفتم که  به زعم من می‌توانستند  آن خدمات  کارشناسی را  ارائه بدهند.

قضیه را  با  ۶  نفر  از دوستان کارشناس‌ام  مطرح کردم …

اما  هیچ‌کدام حاضر نشدند  من را همراهی کنند.

من نمی‌خواهم بگویم که  شخصاً   در  عالم رفاقت چقدر برای  هرکدام از  این افراد وقت گذاشته‌ام  … اگر برای آن‌ها  و امورات‌شان  از وقت شخصی‌ام  استفاده کرده‌ام،  حتماً  دلم خواسته که این کار را بکنم و  حالا  گه می‌خورم که این‌ را توی چشم کسی بکنم.

حالا مدتی است دارم  از خودم سؤال می‌کنم  من   چند نفر  آدم کنارم  دارم  که حاضرند در یک روز تعطیل، برای من  ۲  ساعت (فقط دو ساعت و نه بیش‌تر) وقت بگذارند و من را همراهی کنند؟

جواب این سؤال، فقط یک عدد است (حالا یک عدد  دو رقمی یا سه رقمی  یا تک‌رقمی)  ….  و من که «عدد خودم» را پیدا کرده‌ام، دچار وحشت شده‌ام.

اسم این وحشتِ خوب را هم گذاشته‌ام «وحشت آگاهی»

…………………………

حالا این قضیه، فتح باب خوبی است که یک دغدغه‌ی شخصی را مطرح کنم.

من فکر می‌کنم  دو مرحله در زندگی ما  آدم‌ها هست که افکار و احساسات و عواطف‌مان دستخوش تحولاتی می‌شود.

اولی‌اش  را  آشنای خوب‌مان آقای رامین فروزنده گفته‌اند و آن  جایی است بین  حدود ۲۵  تا   ۳۰  سالگی .

در این مقطع، می‌فهمی که  «خودانگیزشی»  دیگر جواب نمی‌دهد  …  دقیقاً در همین مقطع است  که  وجودِ یک  آدم  که حرف‌هاش بی هیچ دلیلی پذیرفتنی باشد،  و آغوش‌اش هر فکری را  از  تو دور کند؛  معنی پیدا  خواهد کرد.

احتمالاً به همین دلیل است که آدم‌های متعارف و منطقی؛ در همین سن و سال  دست به ازدواج می‌زنند.

اما مورد دوم، مربوط به سن و سال حدود ۴۰  تا  ۴۳  سالگی است.

در این سن  خیلی از چیزهایی که قبلاً برای ما جداب بوده، واقعاً جذابیت خود را از دست می‌دهد  ….

بدبختی‌اش این است که آن موضوعات همچنان مورد توجه خیلی‌ها هستند  ….  و به همین خاطر (یعنی به دلیل این‌که  آن مقوله‌ها دیگر  برای تو جالب نیستند)؛ آن‌وقت در  اجتماعات دجار  «سکوت» و «کم‌حرفی» می‌شوی …. حتی حوصله‌اش را  هم نداری که بخواهی در  مورد آن‌ چیزها  مطلبی  بشنوی (چه برسد که بخواهی در موردشان فکر هم بکنی) …

بعدش  فلسفه‌ی وجودی خیلی از آدم‌ها هم  برای تو «تمام» و « بی‌رنگ» می‌شود …. یعنی  دیگر خودت هم نمی‌دانی این آدم‌ها  در زندگی تو دارند چه کار می‌کنند و چه نقشی دارند؟

در این جاهاست که  قاعدتاً  همه‌ی آن‌هایی که در اطرافت هستند (یا حتی آن‌هایی که دوست‌شان داری)،  دائم می‌خواهند از تو در مورد وضعیت خودت توضیحاتی بشنوند …. اما واقعاً هیچ توضیحی نداری که به آن‌ها بدهی ….

منظورم از این‌که «توضیحی نداری» صرفاً این نیست که تو  حال  خودت را نمی دانی یا  نمی‌فهمی …

اتفاقاً برعکس … خیلی هم در مورد این وضعیت می‌دانی و با آن راحتی  … اما  واقعیت این است که تو دلیلی برای  ارائه‌ی توضیح  پیدا نمی‌کنی  …

من الان در  همین وضعیت قرار دارم  ….

نگاهی به بهرام توکلی

شاید تا حالا فیلم‌های «پابرهنه در بهشت» یا «این‌جا بدون من» یا «پرسه در مه» را دیده باشید.

همه‌ی این آثار، ساخته‌‌ی آقای بهرام توکلی است (صفحه‌ی این فیلمساز در سایت  بانک جامع اطلاعات سینمای ایران  این‌جا است)

آقای رضا کاظمی (پزشک و منتقد سرشناس سینما) نگاهی به سینمای آقای بهرام توکلی داشته‌اند که عیناً از سایت ایشان با هم بخوانیم:

================

فقط چهار فیلم بلند ساخته و می‌توان بی‌واهمه از حیرت و ملامت دیگران، او را فیلم‌سازی مؤلف دانست.

مؤلف بودن یک امتیاز نیست یک ویژگی است که فارغ از نیت و ارادة فیلم‌ساز شکل می‌گیرد و چه بسا قصد آگاهانه به مؤلف شدن نتیجه‌ای عکس و مضحک به بار بیاورد (که نمونه‌هایش را هم دیده‌ایم).

فیلم‌های توکلی در بستر و پیوستاری یکپارچه و یکه شکل گرفته‌ و دغدغه‌های بنیادینی را در باب هستی، آفرینش و زیباشناسی طرح کرده‌اند.

اما سینمای توکلی جدا از اهمیت پیچیدگی‌های ساختاری‌‌اش که در هماهنگی دل‌پذیر و تام‌وتمامی با درون‌مایة دیریاب و پیچاپیچ متن‌هایش است برای من از منظری دیگر اهمیتی منحصر‌به‌فرد دارد.

آفرینش هنری در سرزمینی چون ایران همواره آمیخته و آغشته به برخی سوءتفاهم‌ها بوده است. از دیرباز هنر به عنوان ابزار و اهرمی برای طرح و پیش‌برد دغدغه‌های اجتماعی نگاه شده و هنرمند راستین در نظر تحلیل‌گران روشنفکر، کسی بوده که نگاهی معترضانه یا دست‌کم مسأله‌جویانه در قبال کاستی‌ها و آسیب‌های اجتماع داشته باشد و در حد اعلایش به چاره‌جویی این کم‌داشت‌ها بپردازد.

مفهوم فریبنده و به‌ظاهر مهم «هنر متعهد» محصول همین نگرش و تلقی است که در رویکردهایی متفاوت از سوی نگاه رسمی و نیز بخش عظیمی از جامعة روشنفکری و از جمله گروه قابل‌توجهی از منتقدان سینما ترویج و تبیین می‌شود.

نخستین پرسش در مواجهه با اثر هنری این است که کدام معضل و مسألة اجتماعی را در بر دارد.

از این منظر، فیلم‌های توکلی فاقد هرگونه تعهدی به اجتماع هستند. او برخی از اساسی‌ترین  و هستی‌جویانه‌ترین چالش‌های ذهنی انسان را دست‌مایة فیلم‌هایش قرار می‌دهد و دنیای متنش را در چارچوب ذهنیت شخصیت‌ها و فضای محدود پیرامون‌شان برمی‌سازد.

در چنین رهیافتی، اجتماع به آن معنای ازدحام و تصادم آدم‌ها و منازعات اجتماعی و سیاسی، ابداً وجود ندارد.

گاهی هنرمند ترجیح می‌دهد به جای رو آوردن به دغدغه‌های اجتماعی و واگویی نق‌های همیشگی آدم‌های توی تاکسی، بر خود انسان و پرسش‌ها و تردیدهای ماهوی‌اش تمرکز کند.

حد اعلای این اجتماع‌گریزی را در همین جشنوارة اخیر در آسمان زرد کم‌عمق دیدیم.

جغرافیای فیلم به دو بخش قسمت شده؛ خانه‌ای پوسیده و چرک که آدم‌های قصه در آن سرگردان‌اند و طبیعتی زیبا و بهاری که در سروشکلی رؤیاگون، نمودار گذشته و یک زیبایی ازدست‌رفته است (که بر اساس تحلیل وسواسی اسکیزوفرنیک‌وار زن قرار بود جاودانه شود).

دوربین دو جا به محیط خارج از حصار آن خانه سرک می‌کشد اما بسیار مختصر. قاب تا حد ممکن بسته است و هجوم صدا و ازدحام محیط چنان در تضاد با سکون و سکوت داخل خانه است که گویا نفس کشیدن در این فضای بیرونی، این محیط آلوده و مهاجم، بیش از چند ثانیه مقدور نیست.

آری، توکلی هنرمندی متعهد است اما تعهدش به ذات هنر و دغدغه‌های ناب ذهن خودش است …  و دشوار است در فضایی شعارآلود و ایدئولوژی‌زده، حدیث ناب دل‌شوره و تنهایی گفتن، به شکلی دل‌پذیر تفرد و جمع‌گریزی، در شخصیت خود فیلم‌ساز هم نمودی آشکار دارد.

او قصه‌هایش را بی‌سروصدا، دور از حاشیه‌آفرینی‌های ژورنالیستی برای جلب نظر و پروپاگاندای مطبوعاتی جلوی دوربین می‌برد.

در نشست‌های پرسش‌وپاسخ جشنواره‌ای و برنامه‌های نقد و بررسی تلویزیونی شرکت نمی‌کند.

کسی نمی‌داند کِی می‌آید و کی می‌رود  ….  کی می‌نویسد و کی فیلم می‌سازد …. حتی صدای اعتراضش در پی کنار گذاشتن بی‌رحمانة فیلمش بلند نمی‌شود.

اگر جز این بود باید به اصالت و معرفت فیلم‌هایش شک می‌کردیم.

او سرش گرم کار خودش است و فارغ از طعنه‌ها و ستایش‌ها سالک راه خود و پیرو مکتب ذهن زیبای خود است.

این وسط‌ها گاهی شاهکاری مثل پرسه در مه هم می‌سازد که اگر محصول یک فیلم‌ساز دیگر بود چه بسیار تبعات ژورنالیستی و گپ‌وگفت و میز گرد و مستطیلی و… در پی می‌داشت. ا

ما این جوانِ پیرشده در جوانی انگار با لذت خودنمایی و تحسین‌طلبی، دنیا دنیا بیگانه است و در هر لحظه فقط متن و فیلم بعدی‌اش را در سر دارد.  …. در کنش‌های روزمره هم حواسش جمع خود و متفرق از همة آدم‌های دوروبر است.

به شکلی منطقی، هنرمندی با این روحیة انزواطلبانه، نسبت معقولی با سینما و ماهیت کار گروهی‌اش نمی‌تواند داشته باشد … شاید موسیقی، نقاشی، مجسمه‌سازی و هنرهایی خلوت‌طلب و انفرادی، تناسب بیش‌تری با روحیه و منش او داشته باشند …. اما نتیجة همکاری متخصصان رشته‌های مختلف در فیلم‌های او و تجربة آدم‌هایی که با او همکاری داشته‌اند حکایتی درست عکس این به دست می‌دهد. از بازیگر و فیلم‌بردار تا طراح لباس و صحنه و تدوینگر، بهترین کارهای‌شان را در سال‌های اخیر در فیلم‌های او انجام داده‌اند.

حمید خضوعی ابیانه با پرسه در مه کیفیتی منحصربه‌فرد و فوق‌تصور ارائه داد که از تمام کارهای ارزش‌مند پرشمار این سال‌هایش فراتر می‌ایستد …. شهاب حسینی به‌رغم نقش‌آفرینی‌های درخشان و بی‌چون‌چرای چند سال گذشته‌اش، اجرایی چنان چشم‌گیر و پیچیده در پرسه در مه داشت که بی‌کم‌ترین تردیدی می‌توان آن را شاخص‌ترین بازی کارنامه‌اش دانست.

نگارنده پیش از جشنواره شاهد حضور بهرام دهقانی در جمعی بود  ….  وقتی از او پرسیدند فیلم توکلی چه‌طور است (و طبق معمول کسی خبری از خود فیلم و قصه‌اش نداشت) این تدوینگر توانا و هنرمند، پاسخی یک‌کلمه‌ای داد: «عجیب!».

چند روز باید می‌گذشت تا به عنوان دوستدار فیلم‌های قبلی توکلی که بی‌صبرانه در انتظار نمایش فیلمش است معنای کلام استاد را دریابم  ….  یک فیلم عجیب ….. فیلمی از یک ذهن هزارتو و زیبا  ….  با درون‌مایه‌ای به‌ظاهر ساده اما به‌غایت هول‌ناک و هراس‌انگی …. ظرایف روان‌شناسانة متن و جزییات ژرف‌نگرانه در شخصیت‌پردازی ……  مرا به ژرفنای متون نمایشی ماندگار برد.

اگر فیلم‌ساز در فیلم قبلی‌اش اقتباسی درخشان از متن نمونه‌وار تنسی ویلیامز به دست داده بود، این بار روح ویلیامز را احضار کرده به روزهای بی‌تقویم تهران پلشت.

جادو می‌کند ترانه علیدوستی، بانوی بی‌بدیل بازیگر  ….  صابر ابر چه زود به پختگی و وقاری این‌چنین غبطه‌برانگیز در نقش‌آفرینی رسیده …… کیست این حمید آذرنگ که یک‌تنه بار پادرهوایی و خستگی اجتماعی کلان را در فیلمی خلوت‌گزین به دوش می‌کشد و آینه‌داری می‌کند  …. سحر دولتشاهی با این شمایل سرخاب‌زده و گل‌گلی و این النگوهای زمخت، چه نسبتی با شمایل امروزی و موقر خودش دارد؟  …. وای سحرانگیز موسیقی استاد علیزاده غم ویرانگر ساکنان این خانة متروک را در جان می‌نشاند.

بله، آسمان زرد کم‌عمق فیلم عجیبی است. خیلی راحت می‌شود دوستش نداشت. اما به همان راحتی می‌شود گرفتار افسونش و مشتاق بارها و بارها دیدنش شد.

توکلی تدارک ساخت فیلم بعدی‌اش را شروع کرده، باز هم در همان خلوت و سکوت آشنا. من که از همین حالا منتظر دیدنش هستم.

نگاهی به رمان «سیب ترش» نوشته‌ی «فرشته نوبخت»

روال طبیعی ظهور یک نویسنده  ممکن است در هرکجای دنیا برحسب شرایط عمومی تفاوت داشته باشد.

در ایران عموماً نویسنده‌ها با داستان کوتاه شروع می‌کنند و با یکی دو مجموعه‌ی اول، خود را بر سر زبان‌ها می‌اندازند و اگر خوش‌شانس باشند،  موفق به انتشار رمان اول می‌شوند. 

در این صورت به طور رسمی در فضای جدی ادبی کشور؛ یک «نویسنده» محسوب می‌شوند (یا حداقل چنین تلقی خواهد شد که ادبیات را جدی گرفته‌اند).

 در کشور ما به خاطر اوضاع بازار نشر و مسائل مرتبط با ممیزی؛ با اندکی تسامح؛ رویه‌ی کلی بر این است که اگر کسی حداقل یک مجموعه داستان قابل‌قبول منتشر کند و قصد ادامه‌ی فعالیت هم داشته باشد؛ می‌توان او را در جرگه‌ی «نویسنده‌ها» محسوب کرد.

 با این مقدمه باید خانم فرشته نوبخت را یک «نویسنده» برشمرد. هنوز به چهل سالگی نرسیده؛ اما دو مجموعه داستان و یک رمان و تعداد زیادی یادداشت و نقد ادبی در کارنامه دارد. بنابراین باید او را یک نویسنده‌ی تقریباً پرکار و جدی محسوب کرد .

 من شخصاً منتقد ادبی یا کارشناس ادبیات نیستم اما دو کتاب اول  او  را زیاد دوست نداشتم. در این مجال قصد ندارم به آن آثار بپردازم … اما از انصاف به دور نباشد که رمان «سیب ترش» از حیث فرم و فضای داستان؛ کار بسیار پیچیده‌تر و پررنگ‌تری در مقایسه با آثار قبلی اوست.

 مضامینی که خانم نوبخت در دو کتاب قبلی خود به آن‌ها علاقه نشان داده بود، عموماً فاقد هبجان و دم‌دستی و خنثی بودند. اما نویسنده در یک چرخش هوشمندانه در اولین رمان خود؛ به سراغ درون‌مایه‌ای چالش‌انگیز می‌رود.

 نوبخت در داستان‌های قبلی خود؛ روایت‌هایی آپارتمانی و ساده با حداقلی از به‌کارگیری تکنیک‌های تعلیقی به مخاطب عرضه می‌کند. اما این بار؛ مضمونی اجتماعی به عنوان دست‌مایه‌ی اصلی نگارش رمان انتخاب می‌شود  که نشان می‌دهد نویسنده به خوبی از تفاوت ظرفیت‌های این دو ژانر (یعنی داستان کوتاه و رمان) آگاه است.

 هرچند مضمون رمان؛ یک مثلث عشقی است اما این بار  دو زن و یک مرد رئوس  این مثلث هستند (برخلاف روایت‌های متعارف که همیشه دو مرد و یک زن در قالب یک مثلث عشقی با یکدیگر کنش‌مندی می‌کنند)

sib

 کشش‌پذیری  این مضمون با عنایت به این که چنین رویکردهایی در ادبیات ما به ندرت مورد توجه قرار می‌گیرند؛ می تواند شروع خوبی برای پردازش اثر باشد. بدین معنی که قابلیت تبدیل شدن به یک اثر روایی مدرن و خوش‌خوان را در اختیار نویسنده قرار می‌دهد.

 چنین دستمایه‌ای لامحاله می‌طلبد که نویسنده تمام تلاش خود را از تمامی جهات معطوف روایت اثر  نماید.

 اساساً گفته می‌شود که پیشی گرفتن درگیری‌های ذهنی بر درگیری‌های خارجی داستان، بهترین وضعیت برای خوش‌خوان شدن یک اثر داستانی است. به نظر من این اتفاق به شکل ناهنجاری در «سیب ترش» وقوع یافته است.

 نویسنده آشکارا درگیری‌های ذهنی خود را در همان «سطح ذهن» باقی  گذاشته و هنگام نگارش اثر؛ درگیری‌های خارجی را به شکل خام‌دستانه‌ای به نگارش درآورده است.

 این وضعیت سبب شده  که در چند فراز از کتاب؛ خواننده به تلاش طاقت‌فرسایی برای همراهی با کتاب محتاج شود. یعنی نوع روایت؛ امکان همراه شدن با خواننده را سلب می‌کند و در این فرازها داستان انگار برای ایجاد تعادل بین «درگیری‌های ذهنی» و «درگیری‌های خارجی»؛ از کنترل نویسنده خارج می‌شود.

دقت داریم که برقراری تساوی بین این دو نوع درگیری؛ بستگی تمام و کمالی به موقعیت و حوادث داستان دارد؛  گو آن که استاتیک‌بودن برخی خرده‌روایت‌ها و پی‌رنگ‌های فرعی در آن مقاطع؛ این «عدم تعادل» را تشدید کرده است.

 «ماهرخ»  و  «لادن»  و  «عطا» سه ضلع مثلث عشقی هستند.

 ماهرخ در طول ۱۸ نامه به لادن سعی دارد خواننده را به تدریج وارد زندگی شخصی و نحوه‌ی ارتباط شخصیت‌ها ( و اختصاصاً «عطا») کند. بار اصلی روایت هم بر دوش همین بخش از کتاب قرار دارد و در همین بخش‌ها ست که روایت (در قالب اول شخص) به رمزگشایی ارتباطات و ذهنیات و عواطف درونی شخصیت‌ها می‌پردازد.
 
اما نویسنده در طول متن بسیار به اطناب می‌افتد. اتفاقاً احساس من بر این است که این تطویل؛ کاملاً خودخواسته و عمدی است چرا که نوبخت از همان شروع داستان نشان داده که در مورد اطلاع دادن برای آن‌چه که در ذهن شخصیت‌هایش می گذرد، «خست فراوان» به خرج خواهد داد (و این ویژگی در تمام طول روایت  هم رعایت می‌شود)

 از یاد نبریم  نویسنده در هنگام  تصمیم‌گیری برای بیان «آنچه که باید بنویسد» و «آن‌چه که دوست دارد بنویسد»، به مانند شخصی است که بر روی جدول حاشیه‌ی خیابان راه می‌رود. اگر در معرض «آنچه که باید بنویسد» قرار بگیرد؛ انگار بر روی حاشیه‌ی ناامن جدول راه می‌رود و متقابلاً هنگامی که فارغ از دنیای شخصیت‌های اثر خود است؛ گویی در متن صاف و  وسیع  و  امن  و  راحت خیابان پیش می‌رود.

 واقعاً راه رفتن در لبه‌ی تیز و  لغزان جدول،  کار سختی است و این همان «عرق‌ریزان» روح است که مخاطب را به همراه نویسنده وارد فضای داستان و ورایت می‌کند.

 از این روست که زیاده‌گویی در عین این که لذت وافری را به نویسنده منتقل می‌کند؛ اما در عین حال عامل خستگی و دلزدگی مخاطب هم هست …

 بدون این که مرتکب پیش‌داوری بشوم، باید این را هم بگویم که به هر حال نویسنده‌ای که در حال نگارش اولین رمان جدی خود است، نیم‌نگاهی هم به حجم و تعداد صفحات اثر خود دارد تا از این طریق «استانداردهای مقداری» کار را هم رعایت کرده و متهم به نگارش «یک کتاب کوچک»  و به عبارتی «داستان بلند» نشود (چرا که ظاهراً در محافل ادبی فرق زیادی بین یک «رمان» و یک «داستان بلند»  از حیث  اعتبار  وجود دارد.

 مورد دیگر در «سیب ترش»؛ اشارات معمول و متعارفی است که در توصیف پدیده‌ها به کار می‌رود.

 اساساً در یک اثر جدی انتظار بر این است که منطق روایی – چه از حیث عناصر و جزئیات و فرم  و چه از منظر کارکردی که نویسنده ازبه‌کارگیری آن‌ها دارد) شاهد نوعی تفاوت با  «مابه‌ازاهای بیرونی» باشیم … اما در «سیب ترش» شاهد چنین سازوکاری نیستیم.

 برای نویسنده‌ای که در حال مطالعه‌ی سومین اثر چاپ شده‌ی او هستیم، چندان خوشایند نیست که چس ‌ناله‌های روشنفکری خود از خود بروز بدهد. با این همه اما در برخی مقاطع؛ چنین رویکردی را می‌بینیم که با فضای کلی داستان هم‌راستا نیست … به موازارت آن گویی قرار است نمادها به شکل «کهن‌الگوها» تبدیل شوند و دلزدگی‌های همیشگی را زنده کنند.

 کارکردهایی که نویسنده از «کمیته‌ی انضباطی دانشگاه» ارائه می‌دهد و یا  «دوشاخ بودن رحم» که موضوع زایش را مطرح کرده (گویی هنوز این مسئله یکی از دغدغه‌های شخصیت مربوطه است) از این جمله به شمار می‌روند.

 شاید به همین خاطر است که نویسنده سعی در ارائه‌ی فاکت‌های سیاسی دارد تا از این طریق؛ مخاطب را منحرف کرده و کتاب را با تطابق‌های زمانی به شکل «مصداقی‌تری» درآورد (هرچند در دامان سیاست و سیاسی‌گویی نلغزیده است).

 اما در مجموع؛ به نظر من «سیب ترش» می‌تواند با همه‌ی قابلیت ها و نقاط مثبت و منفی خود؛  طلبیعه‌گر فصل خوب و سازنده‌ای در زندگی هنری خانم نوبخت باشد؛ 

فراموش نکنیم که قرار نیست همه‌ی نویسنده‌ها در اولین کارهای بزرگ‌شان؛ واجد همه‌ی صفات یک اثر بزرگ باشند.

انعدام

برای انجام کاری همراه  تعدادی از دوستان، عازم شهری بودیم. راه دور بود و ناگزیر از  استفاده از هواپیما.

چند دقیقه‌ای از برخاستن هواپیما نگذشته بود که مکرر وارد چاله‌های هوایی شدیم. هواپیما گاهی چند ثانیه به پایین  می‌سرید و گاهی هم به یک سو غلت می‌خورد.

چراغ «بستن کمربندهای ایمنی» روشن شد و مهماندارها و کارکنان هواپیما، به تکاپو افتادند. همه‌چیز حاکی از این بود که مشکلی به وجود آمده است.

خوشبختانه بعد از چند دقیقه، اوضاع به حالت عادی برگشت.

واقعاً لحظات  دلهره‌آوری بود. انگار که  هواپیما دارد سقوط می‌کند.

در داخل هواپیما بعد از این تجربه، با یکی از همسفران بحث خوبی می‌کریم.

به او گفتم که شنیده‌ام وقتی هواپیمایی در حال سقوط است، بیشتر سرنشینان هواپیما  قبل از آن‌که هواپیما به زمین بخورد، دچار سکته و ایست قلبی شده و می‌میرند.

یعنی اصلاً تجربه‌ی برخورد به زمین و انفجار (و قاعدتاً مرگ در اثر انفجار) را حس نمی‌کنند.

از دوست‌ام سؤال کردم که نظرش در این مورد چیست؟

ایشان به نکته‌ی خیلی جالبی اشاره کرد. گفت که اساساً در برخی اوقات آرایش سلولی بدن به هم می‌خورد. مانند وقتی که یک نفر دست به انتحار می‌زند.

این وضعیت در حالتی اتفاق می‌افتد که  روح، هیچ آینده‌ی نزدیک و امیدوارکننده‌ای را  برای ثانیه‌های بعد از زمان حال متصور نیست.

در این حالت اساساً «روح» دست به انعدام و انهدام می‌زند و  جسم را ترک می‌کند. آن مسافری که در داخل یک هواپیمای در حال سقوط نشسته است، دچار همین وضعیت است.

او می‌داند که برای ثانیه‌های قابل‌شمارش در آینده، هرگز امکان  «وجودِ تجسم‌وار» را ندارد. آن‌گاه آرایش متعارف سلولی‌اش را از دست می‌دهد و  سپس «جسم» را ترک می‌کند.

و این به معنای مرگ است (حالا اسم‌اش ممکن است سکته باشد یا هر چیز دیگر)

در فرهنگ عامه هم مشابه این را داریم.

بارها  پیش آمده است که بیمار رو به احتراضی داریم.  اما با وجود  وخامت حال، نمی‌میرد (یعنی روح از تن جدا نمی‌شود).

در این مواقع می‌گویند این بیمار، منتظر «اتفاقی» است  تا جان بدهد.  این  «اتفاق» می‌تواند مثلاً دیدار با  فرزندی باشد که دور از این بیمار بوده است.

وقتی که این «اتفاق» حادث می‌شود، و آن بیمار موفق به دیدار فرزند می‌شود، آن‌گاه جان از تن‌اش خارج شده و می‌میرد.

نکته‌ی جالبی بود و به نظرم خیلی هم منطقی است.