مراسم تدفین

سایت بسیار معروف و معتبر ادبی والس , یک داستان از من به نام مراسم تدفین منتشر کرده که در اینجا هم  قابل مشاهده است:

============================

وقتی ماشین حامل جنازه رسید، من و پسر خاله رضا داشتیم یکی از مطالب بلوتوث شده‌ی موبایل او را می‌دیدیم. ناگهان جمعیت به سمت ماشین هجوم بردند. دیدم که زهره هم به همراه جمعیت راه افتاده. به رضا اشاره کردم و ما هم به پیشواز جنازه رفتیم. جنازه را از ماشین درآوردند و روی برانکار قراردادند. صدای گریه و شیون زن‌ها بلند شد. زهره سعی می‌کرد خودش را غمگین نشان دهد ولی معلوم بود که دارد نقش بازی می‌کند. ب

دجوری حواسم پرت زهره بود. توجهی به اطراف نداشتم. فقط دیدم که او هم دارد زیرچشمی به من نگاه می‌کند. بعد هم توی جمعیت زنانه گم شد. صدای جمعیت بلند بود: «به عزت و شرف لا الله الا الله؛ بلند بگو لا الله الا الله.»

به همراه جنازه‌ی روی دست مردها، به سمت بقعه‌ی امام‌زاده حرکت کردیم. رضا داشت sms می‌زد که دایی کریم از راه رسید و چیزی در گوشش گفت. رضا هم گوشی را توی جیبش گذاشت و آمد کنار من. گفتم: «دیشب نخوابیده.»

رضا گفت:«نخیر. خوابیده. ولی خوب نخوابیده.»

«از کجا فهمیدی؟»

«اگر نخوابیده بود، چشمش قرمز می‌شد. ولی الان زیر چشمش گود افتاده. به جان خودم داشته به تو فکر می‌کرده. خوش به حالت.»

جمعیت یک دور گرد امام‌زاده چرخیدند و جنازه را جلوی ورودی بقعه روی زمین گذاشتند تا روحانی، نماز میت را به جا بیاورد.

رضا گفت: «می‌دونی اون چه نمازیه که از آسمون می‌آد؛ ولی به زمین نمی‌رسه؟»

گفتم: «بابا بی‌خیال رضا. الان وقتش نیست.»

فکر کردم الان یکی از اون جوک‌های دست‌اولش را تعریف می‌کند. حافظه‌ی موبایلش پر بود از انواع و اقسام جوک‌ها و معما‌های سرکاری و فایل‌های تصویری کوچک و بزرگ مبتذل بلوتوثی.

همه ایستادیم و برای میت نماز خواندیم. بعد، جنازه را روی دست بلند کردند و به سمت قبری که از قبل کنده شده بود، حرکت دادند. از جمعیت مردانه خارج شدم و افتادم پشت جمعیت زنانه. خواهرم که این صحنه را دید، با غیظ نگاهم کرد. چینی به پیشانی انداخت و سرش را محکم به سمت پایین هل داد. یعنی که «نکن کثافت!»

رضا می‌گفت که بیشتر فامیل از نظر‌بازی من و زهره با خبرند. زهره، دختر پسر‌عموی مادرم بود که چند ماه بعد از ازدواج، طلاق گرفته بود. می‌گفتند شوهرش هم شکاک بوده و هم تریاکی. رضا به طعنه می‌گفت: «تقه نخورده!»

یک بار که به شوخی به مادرم گفتم می‌خواهم زهره را بگیرم، حسابی از خجالتم درآمد و گفت: «چیه؟ نکنه عرضه‌ی دخترها را نداری که دلت هوای بیوه‌زن کرده؟!»

اما به نظر خودم که فرق زیادی بین زهره و یک دختر دیگر وجود ندارد. هم خوشگل است و هم پدرش پول‌دار. خودش هم که چند ماه بیشتر شوهرداری نکرده بود.

رضا می‌گفت: «فرقش فقط یک فشار اضافه است! حالا چه تو و یا چه هر کس دیگه‌ای!»

جنازه را نزدیک قبر، سه بار زمین گذاشتند و بلند کردند؛ تا بالاخره بالای قبر خودش برای آخرین بار روی سطح زمین قرار گرفت. دیدم رضا دارد با موبایلش ور می‌رود. رفتم کنارش تا ببینم sms جدید دارد یا نه. داشت یک sms جوک می‌فرستاد. از آن خنده‌دار‌هایش بود. لب پایینم را گاز گرفتم تا قیافه‌ام شکل خنده‌ نگیرد…

ادامه مطلب »

عشق سال‌های وبا

چند شب پیش فیلم «عشق سال‌های وبا» به کارگردانی آقای «مایک نیوئل» را می‌دیدم.

فیلم از روی کتابی به همین نام نوشته‌ی آقای «گابریل گارسیا مارکز» نوشته شده بود.

موردی در رابطه با این فیلم و فیلم های مشابه (یعنی آن‌هایی که از روی کتاب‌های مشهور ساخته می‌شوند) برای من همیشه مطرح بوده است و آن این‌که اساساً یک منتقد سینمایی باید چه برخوردی را در رابطه با نقد شخصیت‌ها و داستان فیلم داشته باشد.

منظورم این است که در این‌گونه فیلم‌ها، نویسنده‌ی فیلم‌نامه با یک متن از پیش‌نوشته شده روبرو است و بالطبع امکان دست‌کاری زیادی را هم در مورد روابط و معرفی شخصیت‌ها و داستان‌های وقوع‌یافته در فیلم ندارد.

به عبارت دیگر، اگر از فنون و چگونگی کارگردانی بگذریم، برای من جالب است که منتقد فیلم، باید چه سهمی از فرآیند «نقد» خود را به کارگردان و چه سهمی را برای فیلم‌نامه اختصاص دهد؟


داستان فیلم در مورد جوانی است به نام فلورنتینو که دل در گروی عشق دختری به نام فرمینا دارد.  ولی با مخالفت پدر دختر روبرو شده وبه اجبار پدر  از آن محل مهاجرت می‌کنند. این دو پیمان وفاداری می‌بندند.  در عین حال، پزشک جوانی هم دل‌بسته‌ی دختر شده و درنهایت با او ازدواج می‌کند. فلورنتینو در طول پنجاه سال، سعی می‌کند به پیمان خود وفادار باشد. اما نمی‌تواند و با بیش از ۶۲۰ زن رابطه برقرار می‌کند (جالب‌ است که نام و مشخصات آن زن‌ها را در دفترچه‌ای ثبت می ‌نماید). حتی با وجود کهولت سن، به دختری از اقوام‌شان هم که به او سپرده شده، رحم ندارد.

در نهایت با مرگ پزشک، شرایط وصال این دو بعد از نیم قرن مهیا شده و …

برنامه‌های شعاری وزارت نفت در خصوص سرمایه‌گذاری

یادداشتی در مورد این جفنگیات مدیر مسئول نشریه‌ی دانش نفت نوشته‌ بودم که از قضا در همان نشریه هم منتشر شد!! منتها سایت این نشریه زیاد فعال نیست و در ادامه بخوانید:

==============

در شماره‌ی اخیر نشریه‌ی وزین «دانش نفت» یادداشتی به قلم مدیرمسئول محترم با عنوان «در باب اظهارات جدید وزیر نفت؛ سرمایه‌گذاری در نفت و نویدهای جدید» منتشر شده است.

متاسفانه مدیرمسئول محترم در هنگام نوشتن یادداشت، مسیر نامشخصی را برای مطلب خود انتخاب کرده است. از یک طرف از ضرورت  سرمایه‌گذاری‌های کلات در بخش نفت کشور یاد کرده و از طرف دیگر موضوع مخازن مشترک با کشورهای همسایه را مطرح نموده و به صورت تلویحی از موفقیت‌های  کشورهای همجوار صحبت می‌کنند.

به عنوان کسی که سال‌هاست عملکرد وزارت نفت را زیر نظر گرفته و آمارهای رسمی و غیررسمی مربوطه را ثبت می‌کند، چاره‌ای ندارم جز این‌که مدیرمسئول محترم را در مظان اتهام «سفارشی‌نویسی» و یا حداقل «ساده‌انگاری» قرار دهم.

حال که چنین ادعایی مطرح شده، چه مستنداتی برای اثبات آن  وجود دارد؟

همان‌گونه که می‌دانیم، تامین مالی در بخش‌های مختلف صنعت نفت از چند جهت حائر اهمیت است:

اول از بابت حفظ و نگهداری توان تولید (با توجه به کاهش مستمر تولید حوزه‌ها)
دوم از بابت لزوم استمرار روند افزایش ظرفیت تولید
و سوم از بابت ضرورت توسعه‌ی عملیات و ظرفیت‌سازی در بخش‌های پایین‌دستی نفت.

نگارنده بر خلاف مدیرمسئول محترم، نگاه خوشبینانه‌ای به مقوله‌ی سرمایه‌گذاری در بخش نفت ندارم.

در ابتدا و از منظر واقعیت‌های فنی و اقتصادی کاملاً مبرهن است که کشورهایی نظیر ایران نبایستی برای سرمایه‌گذاری در امور نفتی خود، چشم به منابع داخلی خود داشته باشند. این کشورها اولویت تامین مالی در این بخش را به‌طور عمده در قالب منابع مالی خارجی (وبالطبع روش‌های مربوطه نظیر بای‌بک، فاینانس، مشارکت در تولید و …) در نظر می‌گیرند.

بدیهی است منابع مالی داخلی می بایستی صرف امور دیگری در بدنه‌ی اقتصاد کشور گردد (هرچند این منابع داخلی هم به نوعی از محل همان درآمدهای نفتی حاصل شده‌اند!)

به‌عبارت دیگر صرف‌نظر از مسائل عمومی و مبتلا به اقتصاد کشور، روش‌های تامین مالی خارجی به‌عنوان الگوی غالب جذب سرمایه در بخش نفت و گاز مطرح هستند.

نگاهی به کشورهای نفتی بیندازیم. این کشورها از آمارهای جذب سرمایه‌ی خارجی به‌عنوان یکی از موفقیت‌های خود یاد می‌کنند.

اگر سخنان وزیر محترم نفت را در خصوص روش‌های «داخلی» جذب سرمایه در بخش نفت ملاحظه کنیم، آن‌گاه …

ادامه مطلب »

فایرفاکس و اکسپلورر

برای خرید اینترنتی کتاب از انتشارات ققنوس اقدام می‌کردم.

مشاهده کردم که سایت این شرکت، با فایرفاکس سازگاری ندارد. آدرس را در اکسپلورر وارد کردم و دیدم چقدر قشنگ کار می‌کند!

با انتشاراتی تماس گرفتم و موضوع را به آن‌ها یادآوری کردم که با توجه به فراگیر‌شدن فایرفاکس، باید چاره‌ای برای تطبیق قالب سایت بیندیشند. مسئول خدمات سایت اظهار داشت که ما باید همگام با خواسته‌های «عموم» حرکت کنیم!  و چون بیشتر مردم از اکسپلورر استفاده می‌کنند، لذا برنامه‌ای برای سازگاری  محیط سایت با فایرفاکس نداریم و توصیه کرد که همچنان از اکسپلورر بهره بگیرم!

بعد خواهش کردم لیست کتاب‌ها را به تفکیک داستان کوتاه و داستان بلند، در قالب یک فایل برایم ای.میل کند. مسئول مربوطه گفت که من فقط یک فایل حاوی اسم کتاب‌ها را دارد!

حالا این وسط یک سؤال هم برای خود من پیش آمد که بد نیست همان‌جا مطرح کنم تا عزیزان پاسخ مناسبی ارائه کنند.

تا آن‌جا که من می‌دانم، حکایت فایرفاکس و اکسپلورر، باید حکایت «چون که صد آید، نود هم پیش ماست» باشد.

آیا این درست است که:

اگر سایتی با فایرفاکس سازگار باشد، حتماً با اکسپلورر هم سازگار است؛ ولی حالت عکس آن برقرار نیست.

راز ضعف سیستم بانکی

سرمقاله‌ی امروز من در روزنامه‌ی جهان صنعت را در این‌جا ببینید یا در ادامه:

=======================

چند وقت پیش خبرهایی به طور غیررسمی در مورد مشکلات مالی بانک‌های کشور منتشر شد و البته مقامات ذیصلاح این شایعه‌ها را تکذیب کردند.

صرف‌نظر از صحت و سقم این مسائل، چرا بخش مالی (اختصاصاً بخش بانکی کشور)، دچار این معضلات شده است؟
به‌نظر می‌رسد که یکی از معضلات اساسی بانک‌ها در کشور، ورود به فرآیند خصوصی‌سازی است. بدیهی می‌نماید که یکی از ارکان موفقیت برنامه‌های خصوصی‌سازی در کشور، وجود «نهادهای بانکی» (و سپس «نهادهای مالی» غیربانکی) باشد؛ گو آن‌که برای حمایت از بخش خصوصی و توسعه‌ی فعالیت‌های تجاری و صنعتی این بخش، الزاماً ایجاد بازارها و «نهادهای مالی» و اعتباری قوی و کارآمد و مؤثر از اهمیت وافری برخوردار است.

هرچند نهادها و مؤسسات مالی غیربانکی می‌توانند در قالب وظایفی نظیر توسعه‌ و ترویج پس‌انداز در خانوارها و یا برقراری نقش واسطه‌ای مابین خانوارها و شرکت‌ها و یا مشارکت فعال در بازار سرمایه و اوراق قرضه و  تخصیص اعتبار و … ظاهر شوند؛ اما بدیهی است در کشوری که «نظام مالی بانکی» منسجم و استواری وجود نداشته باشد، نمی‌توان انتظار پدیداری «مؤسسات مالی» مستحکمی هم داشت (در کشورهای پیشرفته، حدود نصف سهام شرکت‌های معظم صنعتی توسط همین «نهادهای مالی» مدیریت و نگهداری می‌شود)

در هر صورت، آن‌چه مسلم است این‌که نقش بانک‌ها در این فرآیند بسیار چشمگیرتر است.

بدیهی است هرگاه بانک‌ها در موقعیت  پرداخت وام و اعتبار به شرکت‌ها قرار بگیرند؛ می‌بایستی اقدام به ارزیابی وضعیت شرکت‌ها کرده تا میزان مخاطره و یا سودآوری وام‌های خود را تعیین نمایند.

بنابراین با توجه به مجموع روش‌های ارزیابی و نظارت بر عملیات مالی شرکت‌ها، چنین تصوری به وجود می‌آید که شاید بهنر باشد بانک‌ها راساً در مالکیت شرکت‌ها مشارکت نمایند (الگویی که در ایران هم طرفداران دولتی زیادی دارد).

بدین ترتیب، نهاد «بانک» از یک‌طرف در مالکیت شرکت حضور دارد و از طرف دیگر به‌عنوان «شریک اعتباردهنده»، اقدام به تامین مالی شرکت می‌کند که این دو کارکرد ظاهراً دچار تباین ذاتی هستند.

در تایید این ادعا باید به گفته‌های وزیر اقصاد اشاره ‌کنیم که اظهار داشته‌اند «انباشت چندین دهه بدهی دولت به نظام بانکی ضمن کاستن از توان تسهیلات‌دهی بانک‌ها موجب کاهش سوددهی آنها نیز شده است».

تجربه‌ی کشورهای دیگر نشان می‌دهد که پس از این اتفاق و در دوران رکود (که جزء لاینفک سیکل اقتصادی است)، لاجرم با وخیم‌تر شدن اوضاع آن شرکت‌ها قاعدتاً نتیجه‌ای جز انفعال و درماندگی  شرکت‌ها و به‌خطر افتادن اوضاع مالی بانک (به‌عنوان تامین‌کنننده‌ی وام و اعتبار آن شرکت‌ها)  و گسترش بحران نخواهد داشت.

دقت داریم که در کشوری مانند ایران، عملاً نظارت بر تصمیم‌های  شرکت‌ها به طور مؤثر، کار دشواری است؛ گو آن‌که فرآیند انتقال در چرخه‌ی خصوصی‌سازی هم دچار ثبات قابل‌قبولی نیست.

معضل بزرگ دیگر را باید همانا دخالت دولت بر نرخ‌های بهره دانست که از نظر اقتصاددانان، می‌بایستی کاهش یافته و در عوض بیشترین تکیه باید بر مکانیزم‌های بازار باشد. در این رابطه، مقوله‌ی غیرتمرکزی کردن تخصیص منابع مالی هم بسیار بااهمیت است که این مهم به‌واسطه‌ی «پرداخت‌های تکلیفی»، تا حدود زیادی نادیده گرفته می‌شود که این پرداخت‌ها عموماً به شرکت‌های دولتی صورت می‌گیرند (علاوه بر بار مالی سنگینی که این شرکت‌ها بر بودجه تحمیل  می‌کنند).

از سوی دیگر پرداخت وام‌های کلان به برخی افراد از طریق رابطه‌های تشکیلاتی و سیاسی و استنکاف و یا عجز آن‌ها از بازپرداخت هم از دیگر مشکلات است که در این خصوص همواره حرف و حدیث‌های زیادی در بین سیاسیون جریان دارد و هرزچندی اخباری مبنی بر معرفی این افراد منتشر می‌شود.

دقت داریم که در شرایط تورمی فعلی،  به احتمال قریب به یقین، «نرخ بهره‌ی واقعی» که همان نرخ بهره‌ی تعدیل‌شده با عامل تورم است چه بسا منفی هم باشد که از این حیث عملاً در بدنه‌ی اقتصاد؛ بخش «وام‌گیرنده» به دریافت یارانه نائل شده و در عین حال بخش «پس‌اندازکننده» هم  یک جور مالیات‌دهنده است.

با توجه به مطالب  فوق‌الذکر این ادعا که بخش بانکی قادر به تخصیص مؤثر و کارآمد منابع مالی نیست، ادعای چندان گزافی نخواهد بود و بخشنامه‌ی اخیر بانک مرکزی را باید نمودی از همین مسئله دانست.

نشانی (داستان کوتاه)

علیرضا:  آنروز با کمی تاخیر رسید آپارتمانم. سابقه نداشت توی این مدت دیر کنه. نمی‌خواستم حرکت غیرعادی از خودم نشان بدهم. مثل همیشه به محض ورود، دست دادیم و روبوسی کردیم. قرار بود که برایم شام درست کند. نفهمیدم چرا دیر کرده بود.

الهه:  آپارتمان علیرضا در بهترین نقطه‌ی شهر بود. از توی آپارتمان کوچکش می‌شد شهر را از آن بالا دید. حتی مسیر نورانی چراغ‌های بهشت‌زهرا هم معلوم بود. البته علیرضا هم موجود آرامی بود. اولش کاری به خیر و شر من نداشت. فقط گفته بود تا موقعی که با اون هستم، با کس دیگری نباشم. انتظار چندان بی‌معنی‌ای هم نبود و من هم قبول کردم. اون شب می‌بایستی شام درست می‌کردم. نمی‌دانم چرا خیابان اصلی آنقدر شلوغ بود. خیلی معطل شدم. به محض اینکه رسیدم، شروع کردم به آشپزی.

علیرضا: دست‌پخت خوبی داشت. در بین همکارها، فقط من بودم که محل کار و زندگی‌ام، یکی بود. وقتی که الهه برای اولین بار به اینجا آمد، در همان برخورد اول چیزی در رفتارش دیدم که انگار یک صمیمیت کش‌داری بین ما وجود دارد.

الهه: فکر کنم…. آره.. . توی نمایشگاه نرم‌افزار‌های آمار و علوم اجتماعی بود که با علیرضا آشنا شدم. من خبرنگارافتخاری هفته‌نامه‌ی دانشکده بودم و علیرضا هم دبیر علمی نمایشگاه. وقت مصاحبه نداشت و مجبور شدم در دفتر کارش قرار بگذارم. از بدشانسی، باطری mp3player  من خالی شد. موبایلم هم صدا و تصویر ضبط نمی‌کرد. مجبور شدم mp3player   علیرضا را قرض بگیرم. پس‌فردایش که متن را پیاده کردم، دوباره به دفتر علیرضا رفتم تا دستگاهش را پس بدهم. حس کردم پشت اون چهره‌ و رفتار رسمی و متفرعنانه، یک جوان روستایی و خام وجود داره که هر لحظه حاضره تا یک عشق شهری را با تمام مخلفات آزار‌دهنده‌اش تجربه کنه.

علیرضا: بعد از اینکه دستگاه را پس داد، دنبال بهانه‌ای بودم تا بتوانم دوباره ببینمش. این بود که اصرار کردم قبل از چاپ مصاحبه، باید حتما خودم متن را کنترل کنم. خودش متن را آورد. نمی‌دانم… حتما الهه هم از من خوشش آمد که قرارهای بعدی را شروع کردیم.

الهه:  وقتی که داشتم پیازها را خرد می‌کردم و چشمم به سوزش افتاده بود و علیرضا را می‌دیدم که با بی‌خیالی دارد به قول خودش در اینترنت وب‌گردی می‌کند، یک لحظه حس کردم که شده‌ام مثل این زن‌های جوان بدبخت که دائم در حال سرویس دادن به شوهرانشان هستند. حرصم گرفت. اگر زنی بخواهد شوهرش را از هر جهت راضی نگه دارد، باید یک شرکت پیمانکاری خدمات تاسیس کند و حداقل ۱۰ نفر را برای آشپزی و خرید و نظافت و رفت‌و‌روب و شست‌و‌شو و هزار کوفت و زهرمار دیگر استخدام کند. شانس آوردم که علیرضا، آدم سرد مزاجی است و توی این ده روزه، تقاضای سکس و یا حتی معاشقه‌های سبک هم نکرده؛ والا نمی‌دونستم چکار کنم.

علیرضا:  همیشه حس می‌کردم یک چیزی کم است. جور در نمی‌آمد. من از الهه فقط یک شماره‌ی موبایل داشتم. همین. نه آدرسی؛ نه حتی شماره‌‌ی یک تلفن ثابت. می‌گفت که در خوابگاه زندگی نمی‌کند. حتی نمی‌دانستم که آیا بچه ی تهران است یا مثل خودم بچه‌ی شهرستان است.  هیچ وقت از او نخواستم اطلاعات کاملی از خودش به من بدهد. گفتم اگر دلش خواست، می‌دهد. ولی اینطوری نشد.

الهه:  علیرضا می‌خواست چیزی بگوید. این اواخر سربسته حرف می‌زد. هر وقت همکلام می‌شدیم، وزن تردید را توی کلمه‌هایی که به سمتم پرتاب می‌کرد، به خوبی حس می‌کردم. توهم شک‌برانگیزی در اطرافش پیدا شده بود و بدجوری از این بابت رنج می‌برد.

علیرضا:  مشکل مالی نداشتم. الحمدالله چرخ شرکتم می‌چرخید. با چند تا از شرکت‌های دولتی زد و بندی داشتم و نانی در می‌آمد. به خانواده‌ام در شهرستان کمک می‌کردم. درآمدم در حدی بود که بتوانم یک زندگی نیمه‌مرفه را اداره کنم. البته پس‌انداز که جای خود دارد. ولی… ولی نمی‌توانستم چشمانم را ببندم و جلوی اولین دختری که می‌پسندم، زانو بزنم و تقاضای عشق پاک و سالم کنم.

الهه: بالاخره همان شب، حرفش را زد.

علیرضا:  گفتم من نمی‌توانم با کسی که هیچ نشانه‌ای از او جز یک شماره‌ی تلفن ندارم، ادامه بدهم. الهه جواب داد که چه فرقی می‌کند. مهم این است که از با هم بودن، لذت ببریم.

الهه:  گفتم چرا فایل‌های ضمیمه‌ی ما  اینقدر مهم هستند و باید همیشه جریان زندگی ما مثل جریان یک ایمیل، مجبور باشه که فایل ضمیمه‌اش را از این آدرس به آدرس دیگر منتقل کنه؟ مگر خودمان نمی‌توانیم از موجودیتی که الان در حال تجربه‌اش هستیم، در کنار هم لذت ببریم؟ مگر هویت ما، الزاما آن چیزی نیست که دوست داریم باشد؟… {بقیه در ادامه‌ی مطلب}

ادامه مطلب »

درباره‌ی word

دوست عزیزم جناب آقای مهندس مروج، جزوه‌ی آموزشی بسیار خوب و جمع‌و‌جوری درباره‌ی کار با تصاویر در برنامه  Word و همچنین روش‌های پیشرفته‌ی  صفحه‌بندی  تهیه کرده‌اند که  برای تهیه کتاب مقاله یا پایان نامه بسیار ضروری  و مفید است. همچنین نکته‌هایی هم درباره تایپ صحیح فارسی در این جزوه  وجود دارد.

برای دریافت جزوه، به این آدرس بروید.

یوسف‌آباد؛ خیابان سی‌و‌سوم

«… مارک‌ها صرفاً همان لباس یا ادوکلن یا شامپو یا چیزی که ظاهراً نشان می‌دهند، نیستند. پشت هریکی‌شان رؤیایی جهانی خوابیده است. مثلاً وقتی موهایم را با شامپوی “کلیون” می‌شویم … در همان لحظه دارم رؤیایی جهانی هم می‌بینم. حتا اگر حواسم نباشد و ماجرای رؤیایم در ناخودآگاهم بگذرند.


رؤیای جهانی.


درست در همان لحظه، چند میلیون نفر مثل من دارند موهاشان را که با شامپوی “کلیون” کفی کرده‌اند، آب می‌کشند و تازه زیر دوش ترانه‌های عاشقانه هم می‌خوانند.


اگر پای رؤیای جهانی در میان نباشد، شامپوهای خمره‌ای داروگر هم موهای آدم را چنان تمیز می‌کنند که وقتی زیر دوش روی موهایت دست می‌کشی، موهات قرچی صدا می‌دهند. برای همین است که من ترجیح می‌دهم آب‌دماغم را فرتی بالا بکشم و مزه‌ی ترشش را توی گلوم احساس کنم تا این که با آستین پالتوی نازنینم دماغم را پاک کنم.


… فرشته‌ها روی شانه‌ام نشسته بودند. بخت آدم در شب یلدا عوض می‌شود. ستاره‌ی قبلی‌ات می‌میرد و ستاره‌ای جدید به دنیا می‌آید. فرشته‌ام یواشکی آمده بود و در گوش تو گفته بود: “شماره‌ی موبایلش را بگیر. ببین چه پسر نازی است”.


و تو حرف فرشته را به حس مبهمی ربط داده بودی که درست در همان دقیقه توی قلبت جوانه زده بود.


تله‌پاتی چند‌ هزار متری‌ام جواب داده است. تله‌پاتی اسم مستعار جدید فرشته‌هاست.


دیشب که زنگ زدی، خیلی با هم حرف زدیم. خندیدیم. مسخره‌بازی‌های خودجوش از مسخره‌بازی‌های فکرشده بهترند. حرف‌ها باید خودشان بیایند.


اگر بپرسی –که نمی‌پرسی- چه مرگم است می‌گویم “مرگم این است که امشب مثل دیشب، حرف‌ها خودشان خود‌به‌خود نمی‌آیند. واج می‌شوند، مصوت می‌شوند، و درست یک‌هوا بیرون‌تر از دندان‌ها قرار می‌گیرند، ولی بیرون نمی‌پرند”.
سقوط آزاد مصوت‌ها لغو می‌شود. سقوط آزاد همیشه خطرناک است. مخصوصاً اگر بدون طناب و کمربند ایمنی باشد. حرف‌هایی که به خاطرات عاشقی مربوط می‌شوند، این کمربند را ندارند. خطرناک‌اند. قاتل بالقوه‌اند. با جان خودشان و دیگران بازی می‌کنند..


قبلاً که بهت گفتم پاساژها اقیانوس‌اندو خیابان‌ها رودخانه. دارم فکر می‌کنم این آدم‌های طاق و جفت که جلوی چشم ما و پشت سر ما توی پاساژ گلستان راه می‌روند و ویترین‌ها را تماشا می‌کنند و رؤیای جهانی‌شان را می‌بینند، مثل من لاک‌پشت‌های ترسو جوان ترسو هستند یا نه …»


برگرفته از کتاب «یوسف‌آباد؛ خیابان سی ‌و‌ سوم» .نوشته‌ی آقای «سینا دادخواه»
نشر چشمه