• اینجا کسی از بچه‌های روزنامه‌ی ایران رفت‌و‌آمد نمی‌کند؟

    یکی از بزرگ‌ترین دارایی‌های هر روزنامه، وجود روزنامه‌نگاران تحیل‌گر است؛ به گونه‌ای که قدرت تحلیل و بازنمایی وقایع و مسائل را داشته باشند.

    در این میان، روزنامه‌های بزرگ‌تر و معتبرتر (مانند روزنامه‌ی ایران) نقش مؤثرتری را دارند و خیلی چشم‌ها به سمت تحلیل‌های آن‌ها است.

    اما من نمی‌فهمم که چگونه یک آدم به خودش اجازه داده که یک مطلب را از رسانه‌های دیگر بردارد …. و یک پاراگراف از اول و یک پاراگراف از آخر مطلب فوق را عوض کند … آن‌گاه به زعمم خودش مطلب جدیدی تولید کند …. و در اختیار روزنامه بگذارد ….

    از این جور آدم‌ها زیاد داریم … اما وظیفه‌ی سردبیران و دبیران سرویس است که مواظب باشند نیروهای تحت پوشش آن‌ها؛ دست به چنین کارهایی نزنند.

    دوست خوب‌مان آقای پیمان جنوبی (تحلیل‌گر حوزه‌ی نفت) مطلب تحلیلی جالبی در سایت شانا منتشر کرده‌اند  که در اینجا ببینید.

    اما آدمی به نام «سیاوش رضایی» دقیقاً همین حرکت را انجام داده است … او بالغ بر هفتاد درصد از متن مقاله‌ی اول را دزدیده است (آن‌هم بدون هیچ‌گونه تغییری در کلمه‌ها و ادبیات متن!!) …

    و یک مقاله به نام خودش چاپ کرده است (اینجا)

    از روزنامه‌ای مانند ایران واقعاً عجیب و غیرقابل‌قبول است …

    دوستان روزنامه‌نگار من به خوبی می‌دانند که برای تهیه‌ی یک مقاله‌ی تحلیلی؛ چه توان و انرژی و عاطفه و چشم و هوش و حواسی به کار می‌رود …

    اگر توانستید؛ این نمونه را به مسئولان روزنامه‌ی ایران منعکس کنید ..

    نباید اجازه بدهیم که هیچ کسی عصاره‌ی جسم و جان و روح ما را به همین راحتی به نام خودش مصادره کند …

  • نویسنده‌ی میهمان:  امید نجوان

    نویسنده، منتقد فیلم، مستندساز و  روزنامه‌نگار

    najvan

    =======

    یک.

    شانزدهم بهمن‌ماه سال ۱۳۶۸ است. چهار روز از جشنواره گذشته و برخلاف سال‌های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ فیلمی را دشت نکرده‌ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده‌ام– به همه‌ی اعزام‌شدگان مرخصی داده‌اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس‌های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه‌ی تن‌شان کنند و دوباره به پادگان برگردند.

    خوش‌بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آخرین روز جشنواره مهلت دارد و می‌توان یک دل سیر فیلم دید و… مراسم خداحافظی با جشنواره (دست‌کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد!

    امیرمحمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه‌ی عمر و نخستین استاد راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی‌نامه‌ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می‌دهد؛ تا شاید برادر کوچک‌ترش را به شکل شایسته‌یی به سوی دروازه‌های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ‌ و شیرین‌ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).

    کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می‌گذارم و کار دیگری جز بستن چشم‌های به نم‌نشسته و سپاس‌گذاری از من برنمی‌آید.

    با آن کارت می‌شود فیلم‌های یکی از سانس‌های صبح سینما آزادی را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش‌بختی بیش‌تر از این هم می‌شود؟!

    شال و کلاه می‌کنم و از هفده هجده کیلومتر آن‌طرف‌تر (از یکی از شمالی‌ترین نقاط تهران‌پارس) می‌آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه‌یی پشت دیوار آزادی سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه‌ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به فیلم دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما آزادی تنها چیزی‌ست که مرا دل‌گرم می‌کند.

    شانزدهم بهمن ماه ۱۳۶۸ است.

    Ticket

    از کف خیابان و از دست سرمای استخوان‌سوز زمستانِ آن سال‌ها پناه می‌برم به آغوش گرم سینما. کنترل‌چی، کارت ورود را کنترل می‌کند و پس از آن‌که به‌صورت دستی مجوز ورود را صادر می‌کند بلیت صادرشده را می‌دهد به دستم؛ و من هم می‌خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو فیلم از آثار بخش جشنواره‌ی جشنواره‌هاست.

    چراغ‌ها بی‌درنگ خاموش می‌شود و به‌عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر پرده می‌تابد.

    به نظر می‌رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به فیلم اصلی‌‌ست.

    فیلمی که در کم‌تر از چند دقیقه بعد، تمام پرده‌ی سینما را پر می‌کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله‌‌ها دارد. تصویرهای زرد و کدر فیلم از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می‌پاشد اما آن‌چه که باعث می‌شود به لهستان یخ‌زده‌ی دهه‌ی ۱۳۸۰ پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی‌ست که از یک راننده‌ی تمیز و وسواسی می‌خواهد او را به جایی در حومه‌ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه‌ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تاکسی‌ها را به نمایش بگذارد.

    وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می‌شود… وقتی تلاش او برای جان‌کندن آغاز می‌شود… وقتی ناامیدانه دست‌های خود را روی بوق می‌گذارد… وقتی با دست‌های بی‌رمقش تکیه‌گاه صندلی را از جا می‌کَنَد… وقتی پسر جوان، قابیل‌وار روی سینه‌ی راننده می‌نشیند… و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک‌سَره می‌کند، آن‌قدر در خودم مچاله می‌شوم و به دسته‌ی صندلی چنگ می‌زنم که تا چند روز بعد بدن‌درد رهایم نمی‌کند.

    وقتی داستان راننده‌ی نگون‌بخت، قاتل جنون‌زده و وکیل عاشق و تازه‌کار فیلم در اتاق اعدام یک زندان در لهستان به هم پیوند می‌خورد دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم، باز کنم و… ببینم همه‌ی تصویرهایی که دیده‌ام کابوس بوده و همه‌چیز تمام شده! اما نه… حالا نوبت ضجه‌های روح‌فرسای قاتل و چشم‌های اشک‌بار وکیل و… حکمی‌ست که با جزییاتی باورنکردنی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می‌شود.

    فیلم که تمام می‌شود دلم نمی‌خواهد چراغ‌ها روشن شود.

    دلم می‌خواهد همان‌جا روی صندلیِ بالکن سینما آزادی بمانم و یک دل سیر گریه کنم.

    اما چراغ‌ها روشن می‌شود و کنترل‌چی سینما، بی‌روح و بی‌احساس چراغ‌قوه‌اش را به سویم می‌گیرد: «سریع‌تر بفرمایید… سانس بعدی داره شروع می‌شه.»

    کلاه بافتنی‌ام را تا روی چشم‌هایم پایین می‌کشم و می‌زنم به خیابان  ….   توی هوای سرد جاری می‌شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می‌کشم.

    هرچه سعی می‌کنم نمی‌توانم از فکر کردن به فیلمی که دیده‌ام دست بردارم  …..   بعید می‌دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن‌ماه ۶۸ روی پرده‌ی بزرگ سینما آزادی دیده‌ام فراموش کنم.

    به برنامه‌ی جشنواره که توی دست‌هایم مچاله شده نگاه می‌کنم و نام فیلم و سازنده‌اش را در ذهن خود حک می‌کنم: «فیلمی کوتاه درباره‌ی کشتن» اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

    دو

    دوازدهم بهمن‌ماه ۱۳۷۶ است  …   پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته!

    به یکی از مهم‌ترین آرزوهای زندگی‌ام رسیده‌ام؛ روزنامه‌نگار شده‌ام و در حالی که این‌بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه‌ی کریم‌خان به‌طرف فلسطین در حرکتم.

    حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه‌یی دیگر؛ و مثل همیشه‌ی خیلی وقت‌ها مسیرم را به‌سوی انتشارات (اینک تعطیل شده‌ی) مرغِ آمین کج کرده‌ام تا ببینم کتاب‌‌ جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه‌ام چه آورده.

    پیش از آن‌که به ویترین کتاب‌فروشی برسم، از این‌سوی خیابان نگاهم می‌افتد به خیابان خردمند شمالی ….   جایی که تا همین چند وقت پیش، محل فیلم‌برداری «آژانس شیشه‌یی» بود.

    دلم پر می‌کشد مثل چند ماه قبل که پای پله‌های آژانس، حاتمی‌کیا را به گفت‌وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره‌های بلند و از لای آن پرده‌های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه‌‌یی که خیلی وقت‌ها کنجکاوی‌ام را به بازی می‌گرفت.

    به نمایش افتتاحیه‌ی این فیلم (در تئاتر شهر) نمی‌رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم.

    در دل آه می‌کشم، ویژه‌نامه‌ی جشنواره‌‌ی مجله‌ی فیلم– که گفت‌وگوی من با حاتمی‌کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می‌گذارم توی کیف دستی‌ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می‌شوم  …. 

    به محض ورود، نگاهم می‌افتد به تصویر فیلم‌ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب‌‌ها که به گفته‌ی فروشنده، داغ‌داغ به پیشخوان کتاب‌فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه‌ی حشمت کامرانی.

    kieslowskey 3

    کتابی که تا مدت‌ها به مونس و همراه همیشگی‌ام تبدیل می‌شود؛ حتی تا مدت‌ها بعد از آن‌که در سینما فلسطین روی زمین سرد می‌نشینم و با چشمانی به نم‌نشسته «آژانس…» را تماشا می‌کنم.

    سه.

    تابستان سال ۱۳۹۱ است  ….  بعد از مدت‌ها به دلمشغولی قدیمی‌ام برگشته‌ام و از سر کنجکاوی– که آیا می‌توانم؟!– متن‌هایی را (بیش‌تر برای دلِ خود) ترجمه می‌کنم.

    دوستی که سایت (اینک تعطیل شده‌ی) «کادر» را اداره می‌کند برایم متن‌هایی را ایمیل می‌کند.

    در میان آن‌ها فایل پی‌دی‌اف کتاب کیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می‌کند ….  به‌سرعت شروع می‌کنم به کار کردن روی آن‌ها. اما همان‌طور که پیش از این‌هم نوشته‌ام کار ترجمه‌ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می‌گیرد به‌دلیل آن‌چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه‌کاره می‌مانَد. می‌مانَد برای وقتی دیگر شاید.

    چهار

    تابستان جان‌سوز ۱۳۹۳ است  …   گرما بی‌داد می‌کند  ….  بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می‌گذرد.

    دوست و همکار عزیزم پویا نعمت‌اللهی پیشنهاد می‌کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت‌های ترجمه شده (تا این‌جا) را برعهده بگیرد.

    mazare kieslowskey - Copy

    چنین پیشنهادی شوق‌‌انگیز و روحیه‌بخش است؛ و بعد از مدت‌ها خونی گرم در رگ‌هایم جاری می‌‌کند.

    برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم‌یاب‌هاست– از میان انبوه گرفتاری‌های روزمره و شخصی، کوره‌راهی به‌سوی نزدیک‌ترین زمان ممکن می‌گشایم؛ و… نتیجه‌ی نهایی، متنی‌ست که پیش روی شما خواننده‌ی گرامی‌ قرار دارد.

    mazare kieslowskey 2

    بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک استاد فقید برای عاشقان سینما و علاقه‌مندان آثار او به یادگار مانده است.

    فایل این متن را در قالب word  بردارید.

    Kieslowsky

  • هفته‌ی  گذشته، دولت مصوبه‌ای را در مورد میزان و نحوه وصول وجوه ناشی از افزایش قیمت‌های هدفمندی یارانه‌ها گذراند .

    متن مصوبه را در اینجا ببینید.

    یادداشت امروز من در  روزنامه‌ی شرق به همین موضوع  اختصاص دارد.

    ====================

    هفته گذشته بالاخره میزان و نحوه وصول وجوه ناشی از افزایش قیمت‌های هدفمندی یارانه‌ها مشخص شد و هیات وزیران مصوبه خود را صادر کرد.

    بدین‌ترتیب دولت تحت پنج‌محور قانونی می‌تواند منابع و مصارف حاصل از هدفمندی را مدیریت کند.

    این پنج محور عبارت‌اند از «قانون هدفمندی»؛ قانون بودجه 1393 کل کشور؛ متن «تبصره 21»؛ «آیین‌نامه اجرایی همین تبصره 21» و «مصوبه اخیرالذکر».

    اکنون می‌توانیم تصویر درست‌تری از نقشه راه دولت برای مواجهه با پدیده هدفمندی داشته باشیم؛ خصوصا آنکه چگونگی تکلیف دستگاه‌های اجرایی هم در همین مصوبه مشخص شده است.

    این مصوبه به‌طور کلی از دو بخش تشکیل شده است. بخش اول مربوط به نحوه وصول منابع هدفمندی و بخش دوم هم به کمک دولت به بخش تولید، حمل‌ونقل عمومی و بهینه‌سازی مصرف انرژی اختصاص داده شده است.

    این دو «بخش» در کنار یکدیگر؛ به‌مثابه «منابع و مصارف» هستند که لازمه تعادل در ارقام مصوبه است.

    اما دولت قبلا در بخش اول مصوبات دیگری را در اختیار داشته و اکنون با این آخری، در واقع به سوی «تعدیل» و نهایی‌کردن آنها گام برداشته است.

    برای مثال شرکت ملی گاز ایران در «آیین‌نامه اجرایی» مکلف شده بود به ازای هر مترمکعب گاز فروخته‌شده در داخل کشور معادل ۹۷۷ریال به خزانه واریز کند که این مبلغ در مصوبه اخیر به رقم 892ریال رسیده است (یعنی حدود 85ریال کمتر شده است).

    برای توجیه این اختلاف باید به متن مصوبه دقت کرد. مبلغ 892ریال فقط بابت سهم «سازمان هدفمندی» است بنابراین احتمالا آن 85 ریال مربوط به سهم خود شرکت ملی گاز است.

    دقت داشته باشیم که دولت به‌تدریج تصویر دقیق‌تر و منطقی‌تری را فراروی خود به دست می‌آورد و لامحاله باید امکانات و منابع خود را به شکل هوشمندانه‌تری صرف امور کند.

    کمااینکه مواردی مانند مصرف گاز؛ اساسا رویه «قابل‌پیش‌بینی» ندارند و طی فصول مختلف و راهبردهای مختلف، دچار تغییر می‌شوند؛ بدین معنی که مثلا به‌واسطه برنامه‌های دولت و وزارت نفت در حوزه بهینه‌سازی مصرف، احتمالا نوسان‌های متعددی در این شاخص ایجاد می‌شود که لازم است دولت هم آمادگی لازم را داشته باشد.

    نگاهی به ارقام جدول مصوبه گواه این است که رویکرد دولت در این مصوبه، کاملا مبتنی بر بهینه‌سازی است، به گونه‌ای که میزان 19هزارمیلیاردریال از جمع 57/2هزارمیلیارد مصوبه، به همین مقوله اختصاص دارد (چیزی حدود 33درصد کل مبلغ).

    مواردی مانند برقی‌کردن چاه‌ها؛ نوسازی و بازسازی ناوگان عمومی و از رده خارج‌کردن خودروهای فرسوده و… در این شمول قرار می‌گیرند. حالا اگر تخفیفی که «بابت حمایت از تولید برق توسط بخش خصوصی» تخصیص داده شده را هم در این تقسیم‌بندی بدانیم؛ آن‌گاه سهم «امور مرتبط با بهینه‌سازی» به رقم 60درصد هم می‌رسد.

    ‌این رقم را باید به‌طور علی‌حده از رقم چهارهزارو800میلیاردتومان طرح تحول سلامت دانست؛ چراکه در جدول مربوط به مصوبه؛ هیچ نشانی از وزارت بهداشت هم نیامده است. این مبالغ به‌عنوان یارانه برای 140هزارمیلیاردتومان تسهیلاتی را هم که از سوی بانک مرکزی تقبل شده است، به صنایع به‌عنوان تسهیلات پرداخت می‌شود که در نوع خود رقم بسیار بزرگ و البته بی‌نظیری است که به تولید اختصاص می‌یابد.

    البته این مبالغ به‌صورت نقدی نبوده و بلکه در قالب مابه‌التفاوت «نرخ سود بانکی» با «نرخ مورد نظر دولت برای تسهیلات اعطایی به بخش تولید» تخصیص می‌یابد.

    اما در مورد کلیت این مصوبه، می‌توان دو نقد مشهود را هم ارایه داد: ابتدا اینکه معاون نظارت راهبری ریاست‌جمهوری طبق آنچه در تمامی رسانه‌ها منتشر شده، میزان اعتبار تخصیص‌یافته به تولید را از محل «افزایش قیمت 300تومانی بنزین» دانسته‌ است. اینگونه واژه‌سازی درست نیست، چرا که بعید است این‌همه اعتبار فقط از همین «محل» جمع شده باشد.

    حتی در متن مصوبه هم به اجرای جزء (1) بند «ب» تبصره (21) قانون بودجه سال 1393 کل کشور و آیین‌نامه اجرایی آن اشاره شده است.

    اسناد مذکور به صراحت به «اصلاح قیمت کالاها و خدمات موضوع قانون هدفمندی» ارجاع می‌دهد. بنابراین انحصار تخصیص منابع از محل «افزایش قیمت بنزین» ‌نوعی «تقلیل خودساخته» است.

    نقد دوم هم گویا یک اشتباه « تایپی» است. در ماده 3 از متن منتشره‌ این مصوبه در رسانه‌ها، به «جزء (1) بند «ب» تبصره (21) قانون بودجه امسال» اشاره شده که احتمالا منظورشان «جزء (1) از بند «ج» تبصره 21» بوده است.

خدمات


بایگانی شمسی