• نماگرهای سه ماهه‌ی آخر سال  ۱۳۹۲  هم منتشر شد.

    از این فرصت استفاده کردم تا نگاهی به آمارهای این مقطع بیندازیم.

    این یادداشت در شماره‌ی امروز روزنامه‌ی شهروند منتشر شده است.

    ==============

    آمارهای مربوط به سه ماهه‌ی چهارم سال ۱۳۹۲ هم منتشر شدند. بدین ترتیب پرونده‌ی نماگرهای سال ۱۳۹۲ بسته شده و بهترین فرصت برای بررسی عملکرد دولت را فراهم می‌آورد.

    البته عملاً دولت فعلی کنترلی بر نیمی از عملکرد آن سال را نداشته ولی در هر حال می‌توان به عنوان یک کارنامه از این آمارها  نتایجی را اخذ کرد.

    در سه ماهه‌ی آخر سال ۱۳۹۲ شاهد یکی از کلاسیک‌ترین رفتارهای اقتصادی دولت هستیم.

    اقتصاددانان به طور کلی معتقدند که پایه‌ی پولی عبارت است از جمع خالص «دارایی‌های خارجی و   داخلی بانک مرکزی» . این دارایی داخلی را می‌توان به مثابه‌ی بدهی دولت و مؤسسات و شرکت‌های دولتی به بانک مرکزی هم تلقی کرد.

    در عین حال رفتار دولت به گونه‌ای است که هرگاه خالص دارایی خارجی بانک مرکزی از رشد مطلوبی برخوردار گردد، آنگاه میزان استقراض از بانک مرکزی هم رشد چندانی پیدا نمی‌کند. دقت داریم که خالص دارایی‌های خارجی، در واقع یکی از عناصر مولد پایه‌ی پولی است. دلیل این امر آن است که در صورت ازدیاد درآمدها در نزد دولت، اساساً نیازی به استفاده از راهکار استقراض احساس نمی‌گردد.

    البته حالت عکس این وضعیت هم کاملاً مسبوق باشد. در سه ماهه‌ی آخر سال گذشته، مشابه حالت اول اتفاق افتاده است.

    در آن مقطع ، اوضاع کلی حاکم بر اقتصاد کشور، روی هم رفته مطلوب بود. نتایج مذاکرات هسته‌ای آشکار شده و تولید نفت هم رو به ازدیاد برداشته بود. از سوی دیگر گشایشی در برخی تحریم‌ها اتفاق افتاد و اختصاصاً جریان ورود درآمدهای نفتی به کشور هم بهبود یافت.

    اتفاق بزرگ دیگر در این مقطع، افزایش بسیار چشمگیر درآمدهای مالیاتی دولت است. میزان مالیات‌های غیرمستقیم در مقایسه با سه ماهه‌ی پاییز ۱۳۹۲ به مرز اعجاب‌انگیز افزایش ۸۰ درصدی رسیده که در مقایسه با دوره‌ی مشابه سال قبل هم یک رشد دو برابری را تجریه کرده است.

    از همین دسته، کل درآمدهای دولت هم در مقایسه با سه ماهه‌ی پاییز ۱۳۹۲ یک رشد ۶۳ درصدی داشته است.

    شاخص مهم دیگر در این مقطع؛ توجه به میزان سپرده‌های قانونی بانک‌ها نزد بانک مرکزی است. این شاخص در سه ماهه‌ی چهارم سال گذشته عملاً بیش‌ترین افزایش از خرداد ۱۳۹۱ به شمار می‌رود (با درنظر گرفتن رشدهای سه ماهه؛ طبق نماگرها) .

    می‌دانیم این «سپرده»؛ در واقع یکی از ابزارهای مهم در فرآیند سیاست‌های پولی بوده و تغییرات آن موجب تغییر در شاخص «ضریب فزاینده پولی» می‌گردد که در نهایت؛ عرضه‌ی پول هم دستخوش تغییراتی می‌گردد.

    عمدتاً می‌توان اظهار داشت که که دولت و بانک مرکزی، در راستای ک نترل رشد عرضه‌ی پول حرکت کرده‌اند.

    این مهم از دو طریق قابل دسترسی است. اول اینکه استقراض دولت از بانک مرکزی کاهش یابد و دوم اینکه فروش ارزهای دولتی به بانک مرکزی برای تامین بودجه هم کمتر شود.

    متاسفانه برای ردیابی اینکه دولت تا چه اندازه بر این رهیافت‌ها پابرجا مانده، بایستی نماگرهای ۱۳۹۳ را در اختیار داشته باشیم . قدر مسلم اینکه تنها در همین دو صورت است که می‌توان به کنترل معقول پایه‌ی پولی در کشور (به عنوان متغیر اساسی در رشد متغیرهای پولی و اختصاصاً تورم) امید بست.

    به طور کلی کشور در سه ماهه‌ی آخر ۱۳۹۲ از منظر کلیت عملکرد اقتصادی؛ اوضاع مطلوب‌تری در مقایسه‌ با دوره‌های سه ماهه‌ی قبلی نشان داده است.

    از یاد نبریم که این اوضاع به هیچ روی حاکی از استمرار این وضع در دوره‌های سه ماهه‌ی بعدی نیست. به هر حال برای هرگونه تحلیل بایستی منتظر انتشار نماگرهای سال جاری هم باشیم.

  • اینجا کسی از بچه‌های روزنامه‌ی ایران رفت‌و‌آمد نمی‌کند؟

    یکی از بزرگ‌ترین دارایی‌های هر روزنامه، وجود روزنامه‌نگاران تحیل‌گر است؛ به گونه‌ای که قدرت تحلیل و بازنمایی وقایع و مسائل را داشته باشند.

    در این میان، روزنامه‌های بزرگ‌تر و معتبرتر (مانند روزنامه‌ی ایران) نقش مؤثرتری را دارند و خیلی چشم‌ها به سمت تحلیل‌های آن‌ها است.

    اما من نمی‌فهمم که چگونه یک آدم به خودش اجازه داده که یک مطلب را از رسانه‌های دیگر بردارد …. و یک پاراگراف از اول و یک پاراگراف از آخر مطلب فوق را عوض کند … آن‌گاه به زعمم خودش مطلب جدیدی تولید کند …. و در اختیار روزنامه بگذارد ….

    از این جور آدم‌ها زیاد داریم … اما وظیفه‌ی سردبیران و دبیران سرویس است که مواظب باشند نیروهای تحت پوشش آن‌ها؛ دست به چنین کارهایی نزنند.

    دوست خوب‌مان آقای پیمان جنوبی (تحلیل‌گر حوزه‌ی نفت) مطلب تحلیلی جالبی در سایت شانا منتشر کرده‌اند  که در اینجا ببینید.

    اما آدمی به نام «سیاوش رضایی» دقیقاً همین حرکت را انجام داده است … او بالغ بر هفتاد درصد از متن مقاله‌ی اول را دزدیده است (آن‌هم بدون هیچ‌گونه تغییری در کلمه‌ها و ادبیات متن!!) …

    و یک مقاله به نام خودش چاپ کرده است (اینجا)

    از روزنامه‌ای مانند ایران واقعاً عجیب و غیرقابل‌قبول است …

    دوستان روزنامه‌نگار من به خوبی می‌دانند که برای تهیه‌ی یک مقاله‌ی تحلیلی؛ چه توان و انرژی و عاطفه و چشم و هوش و حواسی به کار می‌رود …

    اگر توانستید؛ این نمونه را به مسئولان روزنامه‌ی ایران منعکس کنید ..

    نباید اجازه بدهیم که هیچ کسی عصاره‌ی جسم و جان و روح ما را به همین راحتی به نام خودش مصادره کند …

  • نویسنده‌ی میهمان:  امید نجوان

    نویسنده، منتقد فیلم، مستندساز و  روزنامه‌نگار

    najvan

    =======

    یک.

    شانزدهم بهمن‌ماه سال ۱۳۶۸ است. چهار روز از جشنواره گذشته و برخلاف سال‌های قبل– در چنین روزهایی– هنوز تماشای هیچ فیلمی را دشت نکرده‌ام. از روز چهاردهم بهمن– که رسماً سرباز شده‌ام– به همه‌ی اعزام‌شدگان مرخصی داده‌اند تا بروند سرهایشان را از ته بتراشند، لباس‌های زمخت و بدرنگ سربازی را اندازه‌ی تن‌شان کنند و دوباره به پادگان برگردند.

    خوش‌بختانه مرخصیِ مرحمتیِ وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح تا فردای آخرین روز جشنواره مهلت دارد و می‌توان یک دل سیر فیلم دید و… مراسم خداحافظی با جشنواره (دست‌کم تا دو سال بعد) را برگزار کرد!

    امیرمحمد دهستانی (یکی از بهترین دوستانم در همه‌ی عمر و نخستین استاد راهنمایم در وادی سینما) که از حال و روز نگارنده خبر دارد کارتی که خودش با معرفی‌نامه‌ی دانشجویی– و لابد با هزار دردسر و مشکل– به دست آورده را به من هدیه می‌دهد؛ تا شاید برادر کوچک‌ترش را به شکل شایسته‌یی به سوی دروازه‌های جهنمی پادگان بدرقه کرده باشد! (جایی که تعدادی از تلخ‌ و شیرین‌ترین خاطرات سربازی و تمام عمرم در آن شکل گرفته است).

    کارت جشنواره را دودستی (مثل یک موهبت الهی که بر زندگی من نائل شده باشد) روی قلبم می‌گذارم و کار دیگری جز بستن چشم‌های به نم‌نشسته و سپاس‌گذاری از من برنمی‌آید.

    با آن کارت می‌شود فیلم‌های یکی از سانس‌های صبح سینما آزادی را دید؛ و مگر در آن شرایط، خوش‌بختی بیش‌تر از این هم می‌شود؟!

    شال و کلاه می‌کنم و از هفده هجده کیلومتر آن‌طرف‌تر (از یکی از شمالی‌ترین نقاط تهران‌پارس) می‌آیم تا مثل یک نوسرباز حرفه‌یی پشت دیوار آزادی سنگر بگیرم! البته آذوقه به اندازه‌ی کافی همراهم هست اما اشتیاق به فیلم دیدن در تالار بزرگ و باشکوه سینما آزادی تنها چیزی‌ست که مرا دل‌گرم می‌کند.

    شانزدهم بهمن ماه ۱۳۶۸ است.

    Ticket

    از کف خیابان و از دست سرمای استخوان‌سوز زمستانِ آن سال‌ها پناه می‌برم به آغوش گرم سینما. کنترل‌چی، کارت ورود را کنترل می‌کند و پس از آن‌که به‌صورت دستی مجوز ورود را صادر می‌کند بلیت صادرشده را می‌دهد به دستم؛ و من هم می‌خزم روی صندلی سیزده در ردیف سه؛ جایی که قلمروی من برای تماشای دو فیلم از آثار بخش جشنواره‌ی جشنواره‌هاست.

    چراغ‌ها بی‌درنگ خاموش می‌شود و به‌عنوان مقدمه، ابتدا یک انیمیشن از کشور چِک بر پرده می‌تابد.

    به نظر می‌رسد این بهترین تمهید برای رساندن تماشاگران به فیلم اصلی‌‌ست.

    فیلمی که در کم‌تر از چند دقیقه بعد، تمام پرده‌ی سینما را پر می‌کند و تصویرها و فضایش کیلومترها با آن انیمیشن انتزاعی از کشور چک فاصله‌‌ها دارد. تصویرهای زرد و کدر فیلم از همان ابتدا غم و اندوه را روی دل آدم می‌پاشد اما آن‌چه که باعث می‌شود به لهستان یخ‌زده‌ی دهه‌ی ۱۳۸۰ پرتاب شوم همراه شدن با داستان پسر جوانی‌ست که از یک راننده‌ی تمیز و وسواسی می‌خواهد او را به جایی در حومه‌ی شهر ببرد؛ جایی که آزادانه بتواند نقشه‌ی شوم خود را اجرا کرده و نفرتش از راننده تاکسی‌ها را به نمایش بگذارد.

    وقتی گردن راننده با طناب به صندلی بسته می‌شود… وقتی تلاش او برای جان‌کندن آغاز می‌شود… وقتی ناامیدانه دست‌های خود را روی بوق می‌گذارد… وقتی با دست‌های بی‌رمقش تکیه‌گاه صندلی را از جا می‌کَنَد… وقتی پسر جوان، قابیل‌وار روی سینه‌ی راننده می‌نشیند… و وقتی با سنگ بزرگی که همان دور و برها پیدا کرده کار را یک‌سَره می‌کند، آن‌قدر در خودم مچاله می‌شوم و به دسته‌ی صندلی چنگ می‌زنم که تا چند روز بعد بدن‌درد رهایم نمی‌کند.

    وقتی داستان راننده‌ی نگون‌بخت، قاتل جنون‌زده و وکیل عاشق و تازه‌کار فیلم در اتاق اعدام یک زندان در لهستان به هم پیوند می‌خورد دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم، باز کنم و… ببینم همه‌ی تصویرهایی که دیده‌ام کابوس بوده و همه‌چیز تمام شده! اما نه… حالا نوبت ضجه‌های روح‌فرسای قاتل و چشم‌های اشک‌بار وکیل و… حکمی‌ست که با جزییاتی باورنکردنی جلوی چشم تماشاگران سینما اجرا می‌شود.

    فیلم که تمام می‌شود دلم نمی‌خواهد چراغ‌ها روشن شود.

    دلم می‌خواهد همان‌جا روی صندلیِ بالکن سینما آزادی بمانم و یک دل سیر گریه کنم.

    اما چراغ‌ها روشن می‌شود و کنترل‌چی سینما، بی‌روح و بی‌احساس چراغ‌قوه‌اش را به سویم می‌گیرد: «سریع‌تر بفرمایید… سانس بعدی داره شروع می‌شه.»

    کلاه بافتنی‌ام را تا روی چشم‌هایم پایین می‌کشم و می‌زنم به خیابان  ….   توی هوای سرد جاری می‌شوم و زندگی را با عمق وجودم نفس می‌کشم.

    هرچه سعی می‌کنم نمی‌توانم از فکر کردن به فیلمی که دیده‌ام دست بردارم  …..   بعید می‌دانم تا روزی که از دنیا بروم بتوانم تصویرهایی را که صبح روز شانزدهم بهمن‌ماه ۶۸ روی پرده‌ی بزرگ سینما آزادی دیده‌ام فراموش کنم.

    به برنامه‌ی جشنواره که توی دست‌هایم مچاله شده نگاه می‌کنم و نام فیلم و سازنده‌اش را در ذهن خود حک می‌کنم: «فیلمی کوتاه درباره‌ی کشتن» اثر کریشتف کیشلوفسکی از کشور لهستان.

    دو

    دوازدهم بهمن‌ماه ۱۳۷۶ است  …   پنج سال از تمام شدن آن بیست و هفت مااااااه خدمت مقدس و لعنتی گذشته!

    به یکی از مهم‌ترین آرزوهای زندگی‌ام رسیده‌ام؛ روزنامه‌نگار شده‌ام و در حالی که این‌بار کارت ورود به سالن مطبوعاتِ جشنواره توی جیبم است، روی شانه‌ی کریم‌خان به‌طرف فلسطین در حرکتم.

    حالا نوسرباز دیگری هستم در جبهه‌یی دیگر؛ و مثل همیشه‌ی خیلی وقت‌ها مسیرم را به‌سوی انتشارات (اینک تعطیل شده‌ی) مرغِ آمین کج کرده‌ام تا ببینم کتاب‌‌ جدید چه آمده و ناشر مورد علاقه‌ام چه آورده.

    پیش از آن‌که به ویترین کتاب‌فروشی برسم، از این‌سوی خیابان نگاهم می‌افتد به خیابان خردمند شمالی ….   جایی که تا همین چند وقت پیش، محل فیلم‌برداری «آژانس شیشه‌یی» بود.

    دلم پر می‌کشد مثل چند ماه قبل که پای پله‌های آژانس، حاتمی‌کیا را به گفت‌وگو دعوت کرده بودم، بروم پشت آن پنجره‌های بلند و از لای آن پرده‌های تیره خیره شوم به بازی نور و سایه‌‌یی که خیلی وقت‌ها کنجکاوی‌ام را به بازی می‌گرفت.

    به نمایش افتتاحیه‌ی این فیلم (در تئاتر شهر) نمی‌رسم؛ و طبعاً باید تا نمایش آن در فلسطین صبر کنم.

    در دل آه می‌کشم، ویژه‌نامه‌ی جشنواره‌‌ی مجله‌ی فیلم– که گفت‌وگوی من با حاتمی‌کیا در آن چاپ شده– را مثل همیشه با دقت و احتیاط می‌گذارم توی کیف دستی‌ام و وارد قفس کاغذیِ مرغِ آمین می‌شوم  …. 

    به محض ورود، نگاهم می‌افتد به تصویر فیلم‌ساز محبوبم روی جلد یکی از کتاب‌‌ها که به گفته‌ی فروشنده، داغ‌داغ به پیشخوان کتاب‌فروشی رسیده: «من، کیشلوفسکی» ترجمه‌ی حشمت کامرانی.

    kieslowskey 3

    کتابی که تا مدت‌ها به مونس و همراه همیشگی‌ام تبدیل می‌شود؛ حتی تا مدت‌ها بعد از آن‌که در سینما فلسطین روی زمین سرد می‌نشینم و با چشمانی به نم‌نشسته «آژانس…» را تماشا می‌کنم.

    سه.

    تابستان سال ۱۳۹۱ است  ….  بعد از مدت‌ها به دلمشغولی قدیمی‌ام برگشته‌ام و از سر کنجکاوی– که آیا می‌توانم؟!– متن‌هایی را (بیش‌تر برای دلِ خود) ترجمه می‌کنم.

    دوستی که سایت (اینک تعطیل شده‌ی) «کادر» را اداره می‌کند برایم متن‌هایی را ایمیل می‌کند.

    در میان آن‌ها فایل پی‌دی‌اف کتاب کیشلوفسکی بیش از بقیه توجهم را به خود جلب می‌کند ….  به‌سرعت شروع می‌کنم به کار کردن روی آن‌ها. اما همان‌طور که پیش از این‌هم نوشته‌ام کار ترجمه‌ی این کتاب بعد از پایان قسمت دهم که تا اوایل فصل دوم آن را در بر می‌گیرد به‌دلیل آن‌چه که از سوی مدیر سایت «عدم استقبال خوانندگان و مخاطبان از این مطلب» عنوان شد نیمه‌کاره می‌مانَد. می‌مانَد برای وقتی دیگر شاید.

    چهار

    تابستان جان‌سوز ۱۳۹۳ است  …   گرما بی‌داد می‌کند  ….  بیست و پنج سال از نخستین دیدارم با اثری از کیشلوفسکیِ بزرگ و هفده سال از انتشار کتاب او می‌گذرد.

    دوست و همکار عزیزم پویا نعمت‌اللهی پیشنهاد می‌کند در خیال خواب– که سایت رسمی او نیز هست– بازنشر اینترنتیِ تمام قسمت‌های ترجمه شده (تا این‌جا) را برعهده بگیرد.

    mazare kieslowskey - Copy

    چنین پیشنهادی شوق‌‌انگیز و روحیه‌بخش است؛ و بعد از مدت‌ها خونی گرم در رگ‌هایم جاری می‌‌کند.

    برای پاسخ به این محبت– که در روزگار ما جزو کم‌یاب‌هاست– از میان انبوه گرفتاری‌های روزمره و شخصی، کوره‌راهی به‌سوی نزدیک‌ترین زمان ممکن می‌گشایم؛ و… نتیجه‌ی نهایی، متنی‌ست که پیش روی شما خواننده‌ی گرامی‌ قرار دارد.

    mazare kieslowskey 2

    بخشی از یک کتاب ارزشمند که بدون شک از سوی یک استاد فقید برای عاشقان سینما و علاقه‌مندان آثار او به یادگار مانده است.

    فایل این متن را در قالب word  بردارید.

    Kieslowsky

خدمات


بایگانی شمسی